#آن_نیمه_دیگر_پارت_371
وسط حرفش پريدم و با خشم گفتم:
متاسفم که ديگه فرصتي براي عشق و عاشقي برات نمي مونه...
يه دفعه به سمتش هجوم بردم. با مشت محکم به زخمش زدم. صداي فريادش به هوا رفت و خم شد. با آرنج محکم به صورتش زدم. سرش کج شد و به شيشه خورد. سريع خودشو جمع کرد. با ساعد دستش محکم به قفسه ي سينه م زد. نفسم تو سينه حبس شد. مشتم رو روي زخمش فشار دادم. ماشينو به سمت چپ کج کردم. پامو روي گاز گذاشت و يه دفعه به سمت تخته سنگ هاي سمت راست پيچيدم. پهلوي ماشين محکم به سنگ ها خورد. رضا خودش رو به سمت مخالف پرت کرد. فرمون رو گرفت و به سمت چپ پيچوند. با شونه م به سمت راست هلش دادم. زورش بيشتر بود. با شونه ضربه ي محکمي به قفسه ي سينه م زد. درد يه لحظه فلجم کرد. رضا گفت:
ترلان... آروم بگير... باور کن شليک مي کنم...
آروم گرفتم. تا سر جاش راست شد فرمون رو به سمت راست پيچوندم. محکم به با پهلو به سنگ بعدي خورديم... ماشين منحرف شد. فرمون رو به سمت مخالف پيچوندم... ماشين صاف شد. رضا خودشو صاف نگه داشت. اسلحه رو روي سرم گذاشت و گفت:
شليک مي کنم...
فرمونو يه دفعه پيچوندم... ماشين کج شد. رضا کج شد. با مشت به ساعدش زدم... اسلحه ول نشد. با آرنج محکم توي صورتم زد... سرم به شيشه خورد... مزه ي خون توي دهنم پيچيد... درد توي صورتم پيچيد... رضا فرمونو پيچوند... ماشين توي جاده از اين طرف به اون طرف کج مي شد... صداي جير جير لاستيک ها توي فضا مي پيچيد...
رضا داد زد:
تا تيکه تيکه ت نکردم آدم شو... باور کن زنده به گورت مي کنم...
جيغ زدم:
فرصتشو بهت نمي دم...
رضا داد زد:
خفه شو...
ماشينو اين دفعه به سمت کوه منحرف کردم... از دره ي پر دار و درخت فاصله گرفتم. رضا فرمونو به سمت خودش پيچوند... دست چپمو از فرمون آزاد کردم. با مشت توي صورتش زدم. دستاش ول شد. صورتش رو چسبيد...
گاز دادم... لعنت به اين پيکان و شتابش... قلبم توي دهنم بود... آدرنالين توي بدنم هر لحظه بيشتر مي شد... دست هاي سردمو گرم مي کرد...
تخته سنگ ها تموم شدند... ماشينو به سمت گارد ريل ها منحرف کردم و پلهوي ماشينو بهشون ماليدم. جرقه هاي نارنجي توي فضا پخش شد... صداي ساييدگي فلز جيغ خودمم در اورد. رضا داد زد:
ترلان... آروم بگيرم.
صداي شليک گلوله توي فضا پيچيد... جيغ زدم... يه لحظه بي اختيار فرمونو ول کردم... قلبم توي دهنم اومد... سريع به خودم اومدم. به فرمون چنگ زدم. بي اختيار ماشينو به سمت چپ کشوندم. يه بار ديگه دود از داشبورد بلند شد... مثل ماموريتم... ياد حرکت دست بارمان افتادم... صد و بيست تا... چشم هاي آبي بارمان... قلبم يه دفعه ايستاد... بارمان... سست شدم... ولي... نبايد مي ذاشتم رضا بعد من سراغ اون بره... نبايد اونم گول بزنه... من بايد رضا رو هم با خودم بکشم... من بايد بميرم... من بايد بميرم... اين نفس هاي تند و سرکش نفس هاي آخره... اين تپش بي امون قلبم تپش آخره...
رضا داد زد:
گلوله ي بعدي رو توي مغزت خالي مي کنم...
داد زدم:
منم همينو مي خوام...
romangram.com | @romangram_com