#آن_نیمه_دیگر_پارت_370
ولي من يه فکر بهتر داشتم... فکري که اشک رو توي چشمم خشک کرد... لرزش دست هام رو متوقف کرد...
نيم نگاهي به مردي که کنارم نشسته بود کردم... يه دستش روي زخمش بود... بدنش به صورت غيرعادي خم شده بود... صداي نفس هاش به صورت غيرطبيعي بلند بود... خون روي بليزش هنوز خشک نشده بود... يه مرد زخمي...
فرمون ماشين هم که توي دست من بود... اگه اراده مي کردم مي تونستم هرکاري بکنم...
و يه جاده در جوار دره اي مرگبار هم پيش روم بود...
پيش به سوي مرگ!
فرصت فکر کردن به چيزهاي خوب رو نداشتم... فرصت دوره کردن اون چيزهايي که دوستشون داشتمو نداشتم...
يا بايد حواسمو به کارم مي دادم يا طعمه اي براي به دام انداختن بابام مي شدم...
جاده کمي رو به بالا شيب داشت... لبمو تر کردم... نگاهي به حاشيه ي جاده کردم... با تخته سنگ پوشيده شده بود... هنوز بايد پيش مي رفتم... يه کم ديگه...
قلبم محکم توي سينه مي زد... براي آخرين بار... آخرين دفعاتي بود که توي سينه مي زد...
رضا گفت:
همين طور برو بالا... وقتي رسيدي سر دو راهي برو سمت راست...
نه... پس بايد زودتر تمومش مي کردم... پامو روي گاز گذاشتم... رضا خنديد و گفت:
جدي جدي ساکت شدي... خوبه که با سوالات ديوونه م نمي کني...
نفس عميقي کشيدم. تپش ديوونه وار قلبم داشت کنترل همه چيز رو از دستم خارج مي کرد... رو به رضا کردم و گفتم:
داستان تکراري آدم هايي که به خاطر پول و مقام خودشون و اطرافيانشون و عشقشون رو فدا مي کنن... از داستان هاي تکراري بدم مي ياد... ديگه نمي خوام چيزي بشنوم...
رضا گفت:
عشقشون؟ ... اتفاقا آوا دختر خوبيه... بعد از عقدمون بهش علاقه مند شدم... هيچ دليلي نداره از عشقم دست بکشم...
romangram.com | @romangram_com