#آن_نیمه_دیگر_پارت_369
دنده رو به سختي عوض کردم. وارد راه اصلي شدم... نگاهي به وني که سر جاده ولش کرده بوديم افتاد... احتمالا همين ون جامون رو لو داد... اگه رويا فرار نمي کرد... اگه زودتر مي رفتيم...
صداي تو ذهنم گفت:
اما و اگر بسه! يه فکري کن...
دستام مي لرزيد... چشمام خوب نمي ديد... صورتم کم کم از اشک خيس مي شد... من اين دنيا رو نمي خواستم... رضا گفت:
بي خودي اشک نريز... هيچ بلايي سرت نمي ياد. چند روز خوب مي خوري و مي خوابي... استراحت مي کني. بعد هم ولت مي کنيم... حالا يه کم بيشتر گاز بده...
پدال گاز رو فشار دادم... صداي اگزوز درب و داغون ماشين بلند شد... توي جاده ي زيبا و سرسبز پيش رفتيم... جاده اي با آسفالتي کهنه و گياهان بلندي در حاشيه ش... و درخت هاي سبز و قديمي که روي کوه هاي رو به رومون رشد کرده بود.
رضا به کوه ها اشاره کرد و گفت:
برو توي اون جاده...
از راه اصلي خارج شديم... وارد گل و لاي حاشيه ي جاده شديم... از سربلايي گذشتيم و به سمت جاده ي کوهستاني رفتيم... اين جاده ها برام آشنا بود... پيچ هاي تند... آسفالت هايي که چندان جالب نبود... سنگ هايي در يه طرف جاده... و کوهي پوشيده شده از درخت در طرف ديگه... مثل خيلي از راه هاي شمال کشور...
يه بار ديگه صداي دانيال توي ذهنم طنين انداخت:
يه پيشنهاد بهت بدم؟ در عوض اين که آزادم کردي!... اگه دستشون بهت رسيد ... به هر دليلي... صبر نکن... وقت رو هدر نده... خودتو خلاص کن...
romangram.com | @romangram_com