#آن_نیمه_دیگر_پارت_368




سيم ها رو توي دستم گرفتم... چند بار بهم زدمشون... ماشين روشن شد... نفس عميقي کشيدم... قلبم از نفرت پر شد... با صدايي لرزون گفتم:



اگه بهم مي گفتند معين خائنه بيشتر باورم مي شد تا تو...



رضا با تحکم گفت:



دهنتو ببند... راه بيفت... فرمون رو برخلاف حرف من بچرخوني راهي اون دنيات مي کنم...



با ناباوري نگاهش کردم... خشک شده بودم... نمي تونستم هيچ کاري بکنم... نمي تونستم پامو روي پدال فشار بدم... بغض راه گلوم رو بسته بود... من براي چي مي خواستم برگردم؟ که ببينم آدم هايي که دوستشون دارم خائنن؟



رضا گفت:



راه بيفت...



يه دفعه داد زد:



زود باش...



پدال گاز رو فشار دادم. احساس کردم قلبم ديگه نمي زنه... سرم گيج مي رفت... من از اين دنيا متنفر بودم...




romangram.com | @romangram_com