#آن_نیمه_دیگر_پارت_367



سوئيچ نداره... اون دو تا سيم پايين فرمون رو بهم بزن روشن مي شه...



به صندلي تکيه دادم... قلبم توي سينه فرو ريخت... خيلي آهسته دستامو از روي پام برداشتم. يه دفعه به سمت دستگيره ي در چرخيدم. رضا داد زد:



تکون نخور!



سرجام خشک شدم... قلبم محکم تر از چند دقيقه ي قبل شروع به زدن کرد... صداي دانيال توي ذهنم پيچيد:



يه پيشنهاد بهت بدم؟ در عوض اين که آزادم کردي!... اگه دستشون بهت رسيد ... به هر دليلي... صبر نکن... وقت رو هدر نده... خودتو خلاص کن...



دستام يخ کرد... چه قدر زود به حرفش رسيده بودم...



به سمت رضا چرخيدم. اسلحه ش رو به سمتم گرفته بود. چشمم رو به چشمش دوختم. زبونم بند اومد... رضا... چرا رضا؟... با صداي ضعيفي گفتم:



رضا... توام؟



با جديت گفت:



روشنش کن... زود باش.



يه دستش هنوز روي زخمش بود... احساس کردم که پرده ي اشک جلوي چشمام رو گرفت. نفسم بالا نمي اومد... دوست داشتم خودمو از ارتفاع پرت کنم پايين و همه چيزو تموم کنم...

romangram.com | @romangram_com