#آن_نیمه_دیگر_پارت_366


احساس کردم يه لحظه چشمام سياهي رفت... معده م به شدت تير کشيد. کل بدنم به لرزه در اومد. رضا ادامه داد:

پليس منو اينجا قايم کرده بود که دست باند بهم نرسه... يه ساعت پيش يه عده ناشناس حمله کردند...

سرشو بالا اورد... اشک توي چشماش جمع شده بود... نمي دونم از درد بود يا از حرفي که مي خواست بزنه... صورتش خاکي و خوني شده بود... قلبم به درد اومد... ادامه داد:

محافظام رو کشتن... آخرين لحظه خيلي اتفاقي بارمان منو پيدا کرد و کمکم کرد... بدجوري زخمي شده... با ماشين يکي از اهالي ده فرستادمش يه جاي ديگه... بايد بريم... بايد بريم پيشش...آخ....

دستش رو دوباره روي زخمش گذاشت. دور و بر خودم چرخيدم. بايد چي کار مي کردم؟ قلبم توي دهنم بود... رضا گفت:

بارمان گفت اينجايي... زود باش... بايد بريم...

شک داشتم... رضا براي چي اينجا قايم شده بود؟ چرا همه چي يه دفعه اي شده بود؟ بارمان... بارمان زخمي شده بود... قلبم درد گرفت... معده م تير مي کشيد... رضا به دست هاي يخ زده م چنگ زد و گفت:

ترلان... باورم نمي کني؟ اگه... اگه دست بارمان به رادمان نمي رسيد به کي اعتماد مي کرد تا به تو خبر بده؟ هان؟....

به چشم هاي تيره ش نگاه کردم... و صورت خاکي و خونيش... دست هاش مي لرزيد... دهنم خشک شده بود... قلبم اون قدر محکم مي زد انگار که مي خواست سينه مو بشکافه و خودشو به بارمان زخمي برسونه... سرم گيج رفت... نه... بارمان....

گفتم:

معلومه... به تو مي گفت...

فشاري به دستم وارد کرد و گفت:

پس باهام بيا...

دستمو کشيد... به سمت يه پيکان خاکستري قديمي رفتيم... دست و پام از شدت هيجان مي لرزيد...

" بارمان طاقت بيار... من دارم مي يام... "



سوار ماشين شدم. دستم رو به سمت سوئيچ دراز کردم... سوئيچ نبود... قلبم توي سينه فرو ريخت. سرمو به سمت رضا چرخوندم. سوار شد و درو بست. گفتم:



رضا... سوئيچ...



يه دفعه ضربان قلبم بالا رفت... انگار از جواب نداده ي رضا هول برم داشت... رضا گفت:


romangram.com | @romangram_com