#آن_نیمه_دیگر_پارت_365

خداي من... چي شده؟ زخمي شدي... داره ازت خون مي ره...

صورتش از درد تو هم جمع شده بود. با دست چپ زخمش رو گرفته بود. با دست راست مچ دستم رو گرفت و گفت:

بايد از اينجا بريم... زود باش...

دستمو پس کشيدم و گفتم:

نمي تونم... الان نه... بارمان هرلحظه ممکنه بياد... رضا چي شده؟

رضا دوباره دستمو گرفت. منو از خونه بيرون کشيد. زخمش رو گرفت و صورتش دوباره از درد توي هم رفت.

هنوز باورم نشده بود رضا رو به روم وايستاده... با همون بهت و حيرت گفتم:

تو اينجا چي کار مي کني؟

رضا نفس عميقي کشيد... مکثي کرد... گفت:

بارمان نمي ياد اينجا... ديدمش... بارمان رو فرستادم چند تا ده بالاتر... بايد از اينجا بريم...

اخم کردم و گفتم:

چي داري مي گي رضا؟

يه نگاه به سر تا پاش کردم. قلبم هنوز از شدت هيجان داشت محکم توي سينه مي زد... آخه رضا اين جا چي کار مي کرد؟ چطور ممکن بود؟ رضا گفت:

من هرچي مي دونستم به بابات و برادرت گفتم... بعدش...

وسط حرفش پريدم و گفتم:

دانيال مي گفت ردي ازت پيدا نکردن...

رضا با اون صورت در هم رفته اخمي کرد و گفت:

دانيال؟ دانيال کيه؟ ...

صورتش دوباره جمع شد. چنگي به زخمش زد. تا کمر خم شد. قلبم توي سينه فرو ريخت. بازوشو چسبيدم و گفتم:

رضا... حالت خوبه؟

رضا چنگي به دستم زد و گفت:

آره... آره... بايد از اينجا بريم... بايد بريم پيش بارمان... زخمي شده... حالش خرابه...

romangram.com | @romangram_com