#آن_نیمه_دیگر_پارت_364


عباسيان لبخندي عجيب بهم زد و گفت:

باشه...

سرش رو آهسته تکون داد و گفت:

هم تو... هم بارمان! به محض اين که دستم بهش برسه هر جفتتون رو مي فرستم جايي که همه ي آرزوهاتون براورده شه... درستون رو بخونيد... کار کنيد... دوست دخترهاتون مثل حوري هاي بهشتي دور و برتون بچرخن... مادرتون هم مي فرستم پيشتون... مي دوني به همچين جايي چي مي گن؟ بهشت!... البته مطمئن نيستم که وجود داشته باشه... يا دست کم اگه وجود داشته بشه بارمان لياقتش رو داشته باشه... متاسفم که قسمت شما دو تا برادر حتي توي اون دنيا هم کنار هم بودن نيست...

و من تازه داشتم معني پروازي که قولش رو داده بود مي فهميدم...

_ خانوم از جون ما چي مي خوايد؟

اخمام توي هم بود. گفتم:

دستتو باز کردم که بچه ت رو شير بدي... همين! زياد وقت نداري... مي خوام دوباره دستت رو ببندم.

زن که به گريه افتاده بود بچه ش رو ب*غ*ل کرد. دم در اتاق وايستاده بودم. چوبي که احتمالا زن براي محافظت از خودش گوشه ي اتاق گذاشته بود حالا توي دست من بود. صداي گريه ي بچه ش عصبيم مي کرد. حرف هاي دانيال اذيتم مي کرد... اين که وجود داشتنم چه خطر بزرگي براي بابام بود... مگه بابام چي مي دونست؟ حتما چيز مهمي بود... بايد زودتر خودمو به يه جاي امن مي رسوندم... اين طوري امنيت بابام هم تضمين مي شد...

کسي با مشت به در زد. از جا پريدم. نگاه مشکوکي به زن کردم. رنگ از صورتش پريده بود. زيرلب داشت دعا مي کرد... تو دلم گفتم:

فقط برادرش نباشه!

با بداخلاقي بهش گفتم:

فقط صدات در نياد! فهميدي؟

به سمت در رفتم. کسي از پشت در گفت:

ترلان! هستي؟

با تعجب درو باز کردم. با ديدن کسي که پشت در بود. نفس توي سينه م حبس شد. قلبم توي سينه فرو ريخت... با ناباوري نگاهي به سر تا پاش کردم. موهاي خرمايي تيره ش... قد متوسط و صورت جذابش... با صدايي لرزون گفتم:

رضا!...

از شدت بهت و حيرت صدامو گم کردم... دهنم رو بدون اين که صدايي ازش خارج شه باز و بسته کردم... قلبم ديوونه وار تو سينه مي زد... نگاهي به سر تا پاش کردم... نه... خودش بود...

دوباره صدام رو پيدا کردم و گفتم:

تو... اينجا... اينجا چي کار مي کني؟

نگاهي به پهلوش کردم... زخمي شده بود. خونريزي داشت. به سمتش رفتم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com