#آن_نیمه_دیگر_پارت_363
عباسيان بعد از مکثي جلو اومد. توي چشمام زل زد و گفت:
گول حرفات که صد در صد درسته رو نمي خورم... يه کاري کردي... راستي... از برادرت خبر داري؟
ظاهرم رو حفظ کردم ولي ضربان قلبم يه دفعه اوج گرفت. با يه خونسردي عجيب که از جنس خونسردي هاي نادر خودم نبود گفتم:
فکر کنم خبرها دست تو باشه...
عباسيان گفت:
حالا بذار من يه چيزي بهت ياد بدم... ترس و هيجانات روحي بخشي از اعصاب رو تحريک مي کنه که باعث مي شه ضربان قلب آدم بالا بره و مردمک چشمش گشاد بشه... مي دونستي؟
گفتم:
نه... رشته م رياضي بود... هيچي از اين چيزهايي که مي گي نمي دونم...
عباسيان گفت:
شايد اون قدرها گوشم تيز نباشه که صداي بالا رفتن ضربان قلبت رو بشنوم ولي اون قدرها تجربه دارم که گول ظاهر خونسردت رو نخورم... مي دوني... همه ي احساسات شما چشم رنگي ها رو مي شه از چشماتون خوند...
لبخندي زد و گفت:
هيچ نظري در مورد اين که چطور با اومدن اسم برادرت مردمک چشمت گشاد شد نداري... اينم حسن چشم هاي روشن...
صورتش پيش چشمم تغيير حالت پيدا کرد. هيجان و خشم به طور کامل از صورتش محو شد... بي تفاوت شد و بعد... دوباره تو جلد اون آدم غمگين و پژمرده رفت. آهسته گفت:
سعي کن آدمي که يه عمر پشت نقاب بي تفاوتي بدترين چيزها رو تحمل کرد با چيز ديگه اي گول بزني...
پشتش رو بهم کرد. رو به منشيش کرد و گفت:
هرچي هست مربوط به کامپيوتر تينا مي شه... روشنم بود... حتما يه ربطي بين رفتن بارمان و ماموريت برادرش هست... بگرد ببين چي پيدا مي کني.
در ويلا باز شد و يه مرد قدبلند و هيکلي وارد سالن شد. عباسيان گفت:
مواظب پسره باش...
قبل از اين که مرد بازوم رو بگيره به عباسيان گفتم:
شک داري... مگه نه؟ اگه نه تا حالا منو کشته بودي...
يه گام به سمتش برداشتم و گفتم:
ولي اگه چيزي ازم پيدا نکردي... بهتره بليط پروازمون روي ميزت باشه! ... من و بارمان!
romangram.com | @romangram_com