#آن_نیمه_دیگر_پارت_362
يادت مي ياد سر چت کردن هم بهم اعتماد نداشتي ولي بهت ثابت شد مي دونم دارم چي کار مي کنم؟
عباسيان صداش رو بالاتر برد... رسما داشت سرم داد مي زد:
بسه! فکر کردي با کي طرفي؟ يه پسر چهارده ساله؟ چطور فکر کردي مني که يه باند رو چند سال روي انگشتم چرخوندم و هيچ ردي از خودم نذاشتم گول تو رو مي خورم؟ مادر دختره ديدت! قرار ما اين نبود که خودتو نشون کسي بدي! وقتي دختره دزديده بشه اولين کسي که بهش مشکوک مي شن تويي!
منم داد زدم:
فکر مي کني دخترها براي دوستاشون از پسرهايي که باهاشون مي رن سر قرار حرف نمي زنن؟ به هر حال دوستاش به پليس مي گفتند که با همچين پسري بيرون رفته. ممکن بود توي کامپيوترهاشون عکسمو داشته باشن... با يه چهره نگاري ساده هم تابلو مي شد. تازه مامان تينا فکر مي کنه رفتم کامپيوترش رو درست کنم.
منشي عباسيان پوزخندي زد و گفت:
با اون ماشين و اون لباسا؟!!!
عباسيان رو به منشيش کرد و گفت:
بگو کاوه بره خونه ي اون دختره... موبايل... وسيله ي ارتباطي... لپ تاپ... هرچي... حتي فيلم هاي دوربين... همه رو بدزده ببره براي بررسي... بگو کيبورد و هارد کامپيوترها رو هم برداره... براي اين که مشکوک به نظر نرسه بگو يه خورده طلا جواهر هم برداره و گاوصندوق رو هم خالي کنه. مي توني رد تلفن خونه شون رو بگيري؟
منشي به سمت کامپيوتر چرخيد و گفت:
يه ساعت پيش چکش کردم... هيچ تماسي اون موقع گرفته نشده بود.
عباسيان اخم کرد و گفت:
اگه براي دختره يادداشت گذاشته باشه چي؟
خنده م گرفت. اون هيچ نظري در مورد اين که چه قدر از رادمان قديمي فاصله گرفتم نداشت... اون قدرها احمق نبودم که يه روش رو دوباره اجرا کنم... متوجه شدم عباسيان به صورتم زل زده. گفت:
به چي مي خندي؟
سعي کردم خنده م رو جمع و جور کنم. با اين حال هنوز گوشه ي لبم يه چيزي شبيه به پوزخند جا خوش کرده بود. گفتم:
به مردي که چند ساله خودش رو از ترس دنيايي که داره آتيشش مي زنه توي يه خونه حبس کرده و هيچي از دخترها نمي دونه.
عباسيان چشماش رو تنگ کرد. همون طور که با گام هاي کوتاه بهش نزديک مي شدم گفتم:
صدامون رو گوش مي کردي... مگه نه؟ شنيدي که چه اتفاقي افتاد! بذار يه چيزي بهت ياد بدم...
جلوش وايستادم... ازم کوتاه تر بود... فقط تا شونه هام بود. گفتم:
بذار بهت ياد بدم چطور يه دختر رو دنبال خودت راه بندازي... همين که باهاش رابطه داشته باشي و چند روز غيبت بزنه و خبري ازت نشه با خودش فکر مي کنه حتما منو براي همين مي خواسته... دلشوره مي گيره... مرتب دنبالت مي گرده... عصبي مي شه... استرس پيدا مي کنه... و وقتي بعد چند روز يه دفعه پيدات بشه ممکنه يه کم بداخلاقي کنه ولي يه ترس پنهان از اين که دوباره بذاري و بري داره... براي همين به پيشنهادت براي بيرون رفتن نه نمي گه... خصوصا اگه اين دختر سنش کم باشه خيلي راحت مي توني اين طوري کنترلش کني.
romangram.com | @romangram_com