#آن_نیمه_دیگر_پارت_359
پس قبل از ماجراي من هم با باند همکاري مي کردي... همه ي حرفايي که در مورد تحقير کردنت زدي هم چرت و پرت بود!
نگاه دانيال ترسناک شد. گفت:
حرفام راست بود... چون شما منو ديديد و اون رفتار رو نشون داديد... به من جواب منفي داديد! هيچ فيلمي هم براتون بازي نکرده بودم... خيلي زور داشت بابات که خودش اين طوري بود منو تحقير کنه.
با نفرت نگاهش کردم و گفتم:
باباي من تنها کسي توي خونه بود که سعي مي کرد به وضع بد ماليت با ديد مثبت نگاه کنه...
يه لحظه سکوت بينمون برقرار شد... دانيال سکوت رو شکست و ادامه داد:
خلاصه... بعد از من به اين نتيجه رسيدند که وارد کردن جاسوس توي خانواده ي تاجيک خيلي کار سختيه... براي همين ماجرا منتفي شد... تا اين که يه خبرچين اطلاعاتي از باند رو در اختيار بابات گذاشت. نمي دونم خبرچين کي بود و چي گفت ولي رئيس تصميم گرفت که بابات رو ساکت نگه داره. براي همين به من دستور داد که به سايه بگم سراغ دختري بگرده که رانندگيش خوب باشه و اونو به هر طريقي که مي تونه وارد باند کنه. اين ماموريت در واقع دست تيم هاي بالاتر از من بود ولي نمي خواستند سايه دقيقا بفهمه داره چي کار مي کنه. نمي دونم چي شد که سايه دقيقا سراغ تو اومد... احتمالا يه نفر بهش خط داد که بياد سراغ تو... منم مسئول بودم جلوي هم تيمي هاي سايه يعني راضيه، رويا، بارمان و کاوه فيلم بازي کنم. رويا رو مسئول کردم که آمارت رو دربياره. همه فکر کردند که ماجراي بابات يه اتفاق بوده و اعضاي باند اصلا نمي خواستند سايه دست روي همچين دختري بذاره. اين طوري تو ام از ماجرا خبردار نمي شدي... اين طوري خودت رو محکوم به موندن و همکاري کردن مي دونستي... اگه مي فهميدي که ماجرا در مورد باباته ممکن بود ماموريت رو درست انجام ندي... بهت احتياج داشتند...
يه لحظه چشمامو بستم. دستي به پيشونيم کشيدم. سرم درد گرفته بود... مغزم داشت منفجر مي شد. با خودم گفتم:
پس حتما منظور راضيه اين بود... اين که هميشه همه چيز اون طور که به نظر مي رسه نيست...
چشمامو باز کردم و گفتم:
منو براي چي احتياج داشتند؟
دانيال گفت:
اگه بگم شايد ديگه دستامو باز نکني...
و با بدجنسي خنديد. با عصبانيت و حرص دستامو مشت کردم و گفتم:
مي گي يا دهنتو با چسب ببندم؟
دانيال گفت:
خب... ماموريت هايي که برات در نظر گرفته بودند کاملا بر طبق يه برنامه بود... ماجرا از جايي شروع شد که رئيس يه نفر رو اجير کرد که يه سري اطلاعات غلط در مورد باند به راشدي بده. ديديم که راشدي داره با جديت دنبال اين سرنخ مي ره... تصميم گرفتيم تشويقش کنيم که اين کارو ادامه بده. اول ماجراي دخترش رو پياده کرديم... ولي رادمان بدجوري کارو خراب کرد. بدترين کاري که کرد اين بود که از بابات اسم برد. ما مي خواستيم اتحاد بازپرس راشدي رو با تاجيک از بين ببريم ولي رادمان بدتر به هم ربطشون داد... يه سرنخ ناخواسته بهشون داد که براي به باند رسيدن بايد متحد شن... اين شد که نقشه ي دوم رو اجرا کردند... اين که از دختر تاجيک عليه راشدي استفاده کنند... همکاري توي قتل برادرش... اونم وسط خيابون... همچين قتلي شتاب زده به نظر مي رسه. به نظر مي رسه کسي که اين کار رو کرده عجله داشته... استرس داشته... اين موضوع باعث مي شد راشدي براي پيگيري سرنخ غلط بيشتر راغب بشه. شواهد بعدي نشون داد که راشدي همچنان سر همون سرنخه... فکر کرده بود حالا که ما اين طور شديد عکس العمل نشون داديم حتما اين سرنخ به جواب درستي مي رسه.
با تعجب گفتم:
ولي من که قيافه ي مبدل داشتم...
دانيال گفت:
مي خواستيم آدم هاي زرنگي رو گول بزنيم. مي خواستيم وانمود کنيم که نمي خوايم بفهمن راننده کي بوده. از طرفي... اين امکان وجود داشت که تو قبل از ماجراي تصادفت به يه نفر در مورد ماجراي سايه خبر داده باشي. مي خواستيم يه مهر تاييد به اين موضوع بزنيم که تو رو براي رانندگي مي خوايم... قرار بود ماشين رو يه جا ول کنيم تا اثر انگشتت رو روي فرمون پيدا کنند.
دوباره مخم داشت سوت مي کشيد. گفتم:
romangram.com | @romangram_com