#آن_نیمه_دیگر_پارت_358


مي خواي بري باهاش حرف بزني يا در بري؟

دانيال گفت:

مي رم باهاش حرف بزنم و راضيش کنم که دو تايي بريم... مي خوام برم از خر شيطون پياده ش کنم... رويا رو که نمي تونه پيدا کنه... داره وقت رو هدر مي ده.

گفتم:

بازت نمي کنم...

دانيال به ديوار تکيه داد. يکي از همون پوزخندهاي هميشگيش رو بهم زد و گفت:

اگه بهت بگم براي چي اينجا هستي چي؟

با تعجب گفتم:

چي؟

دانيال با خنده گفت:

تو که فکر نکردي ما اين قدر خنگ و ساده ايم که دختر تاجيک... قاضي معروف رو به خاطر استعداد نصفه نيمه ش توي رانندگي بکشونيم اينجا؟



قلبم توي سينه فرو ريخت. رو به روش وايستادم. اتاق تقريبا روشن شده بود... ديگه مي تونستم صورتش رو ببينم... و البته پوزخند پر از تمسخرش رو... گفتم:

حرف بزن... بعدش بازت مي کنم... قول مي دم...

دانيال گفت:

اول بازم کن بعد مي گم...

داد زدم:

حرف بزن!

دانيال خنديد و گفت:

اوه چه عصباني!... باشه... مي گم... ولي هرچي که مي دونم مي گم... شايد خيلي چيزها باشه که من ندونم... من فقط مي دونم تاجيک، راشدي و دو نفر ديگه با هم متحد شدن تا جلوي کار باند رو بگيرن... تصورشون اين بود که کار باند قاچاق مواد مخدره... رئيس تصميم گرفت بهشون نزديک بشه و بفهمه چه قدر از ماجرا مي دونند. اول از همه يکي از بچه هاي باند با برادرت دوست شد... ولي ظاهرا برادرت اهل اين نبود که دوستاش رو خونه بياره يا خبري از خونه براي دوستاش ببره... محبي مي گفت بابات قبل از ازدواج وضع مالي خوبي نداشت... تازه دانشگاه رو تموم کرده بود و خواستگار مادرت بود که از لحاظ سطح خانوادگي ازش بالاتر بود. احتمال داد که اگه شخصي با اين موقعيت خواستگاري دخترش بياد به هواي تجربيات خودش قبول کنه... اين شد که مني که هم دانشگاهي و هم رشته ت بودم رو مامور کردند که خواستگاريت بيام...

اخمام توي هم رفت. گفتم:


romangram.com | @romangram_com