#آن_نیمه_دیگر_پارت_357
من نمي دونم رئيس کيه که بهت بگم بارمان مي شناسدش يا نه... ولي مهم اينه که خيلي زياد شبيه به هم فکر مي کنند... براي همين مي تونند همديگه رو پيش بيني کنند همين... من براي همين مي خواستم بارمان رو با خودم ببرم... احساس مي کردم اگه نقشه اي برامون پياده شه بارمان مي تونه جلوش رو بگيره... خيلي هم ساپورتش کردم... توي يه سري جاهاي زيرزمين و ويلا ميکروفون بود... صداهاشون ضبط مي شد... به بچه هاي تيمم پول دادم که اين موضوع رو فاش نکنند که بارمان توي دردسر نيفته... اوايل مشکلم با بارمان اين بود که نمي خواست از ايران بره چون مي ترسيد سر خانواده ش بلايي بيارن. راضيش کردم که اگه بريم و خبري ازمون نشه رئيس نمي ياد خودشوبراي هيچ و پوچ توي زحمت بندازه و سراغ خانواده ش بره... اين شد که بارمان قبول کرد همراهيم کنه. تا اين که سر و کله ي اين دختره رويا پيدا شد. مخ بارمان رو زد. مي دوني بارمان براي چي گول خورد؟ چون هميشه منتظر اين فرصت بود... که يکي پيدا شه و بهش بگه همه چي حل مي شه و مي تونه به زندگي عادي برگرده... اين شد که بهم پشت کرد... از اون به بعد لج شديم با هم... منم حالشو سر قضيه ي معتاد کردن رادمان گرفتم... راستشو بخواي پشيمون هم نيستم...
پوزخندي زدم و گفتم:
حالا بارمان مي ترسه که تو انتقام بگيري؟
دانيال شونه بالا انداخت و گفت:
من نه فرصتي براي انتقام گيري دارم نه انگيزه ش رو... حالا دستامو باز کن...
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
خب... من هنوز دليلي براي اين که دستات رو باز کنم ندارم.
دانيال با حرص گفت:
مي خوام برم بارمان و پيدا کنم و مجبورش کنم برگرده... تو رو راهي مي کنيم و خودمون مي ريم آذربايجان... قسط قاچاقچي ها رو داديم... فقط بايد تا شهريور صبر کنيم.
يه لحظه احساس سرما کردم... گفتم:
پس براي همين براي فرار کردن عجله اي نداشت... از اولش هم توي ذهنش بود که ما رو مي فرسته تهران و خودش مي ره سمت آذربايجان...
دانيال گفت:
پس چرا منو پيچوند؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
احتمالا اولش دلش خوش بود که رويا مي تونه نجاتش بده... بعد که ذوق و شوقش فروکش کرد فهميد که گ*ن*ا*هش بزرگتر از اونيه که رويا بتونه تبرعه ش کنه... براي همين دوباره به فرار فکر کرد... و تو رو هم با خودش اورد...
دانيال که سعي مي کرد طناب دور دستش رو باز کنه گفت:
شايدم مي خواست منو بکشه که ردي از فرارش نمونه...
چشم غره اي بهش رفتم. دانيال خنديد و گفت:
چيه؟ باورش سخته که عشقت آدم بکشه؟ نکنه فکر کردي اسلحه ي توي دستش اسباب بازيه؟
کلمه ي " عشقت " رو با لحني پرتمسخر گفت. دانيال با عصبانيت گفت:
بازم کن ديگه...
گفتم:
romangram.com | @romangram_com