#آن_نیمه_دیگر_پارت_356
==========
در خونه رو باز کرد. دانيال گفت:
رفته ديگه... بي خودي وقتتو تلف نکن! بايد زودتر از اينجا بريم...
بارمان توجهي نکرد و از خونه خارج شد. دانيال پوفي کرد. با عصبانيت گفتم:
جواب منو بده... براي چي اين کارو کرديد؟ ماجراي خيانت بارمان چيه؟ يا همه شو مي گي يا دهنتو يه بار ديگه مي بندم!
کم کم خورشيد داشت طلوع مي کرد و اتاق داشت روشن مي شد. توي روشني نسبي اتاق تونستم پوزخند روي لب دانيال رو ببينم. صاف نشست و گفت:
من به خاطر پول با اين آدما همکاري کردم... ولي زندگي عاديم رو از دست دادم... پول داشتم ولي چون زندگي نداشتم نمي تونستم ازش استفاده اي بکنم... کم کم شدم قاتل... جاني... خلافکار... همه ي زندگيم براي هيچ و پوچ از بين رفت... راه برگشتي نداشتم... نمي تونستم از گروهشون جدا شم... براي همين تصميم گرفتم فرار کنم. چند وقت پيش يه ماموريت به من و بارمان داده شد که براي بستن قرارداد پيش يه سري قاچاقچي بريم... قرار بود محموله اي که مد نظر رئيس بود رو از مرز رد کنند و به ما برسونن... ولي با قاچاقچي ها به توافق نرسيديم. مي گفتن که فقط توي جديدا فقط آدما رو از اين ور مرز مي فرستند اون ور... راستش... خب من ديدم اين همون چيزيه که من مي خوام... حتما اين قدر کارشون خوب بوده که رئيس اونا رو براي کارش انتخاب کرده.... فقط مشکل اينجا بود که نمي خواستم تنها برم... به هزار تا دليل... دليل اولش اين که حتما رئيس روشون شناخت داشت که انتخابشون کرد. مي ترسيدم موقع خروج از کشور پيش رئيس لو برم و شرمو بکنند... يکي از دليل هاي ديگه م هم اين بود که کلا خارج شدن از کشور به تنهايي کار خطرناکيه... اين بود که تصميم گرفتم يه آدم پر دل و جرئت رو با خودم همراه کنم که اگه مشکلاتم حل نمي شه حداقل کم بشه... اين شد که در گوش بارمان خوندم که با من از کشور خارج شه...
با تعجب پرسيدم:
چرا بارمان؟
دانيال لبخندي زد و گفت:
نمي دوني چي از اين باند مي دوني ولي حتما اينو فهميدي که پايه و اساس اين باند خشونت نيست... سياسته... تنها آدمي که دور و بر خودم مي شناختم که يه کم توي رفتارش سياست داشت بارمان بود. از طرفي محبي هميشه حواسش به بارمان بود و بين صحبت هاش مي فهميدم که اونم همين حساب رو روي بارمان داره. اصلا براي همين براي قرارداد بستن با قاچاقچي ها بارمان رو با من فرستاد... مي گفت سريع تر از من آدم ها رو مي شناسه... وقتي هم که آدم ها رو مي شناسه خوب بلده چطور بهشون ضربه بزنه... اين خيلي شبيه کاريه که رئيس مي کنه... دقت کردي؟ البته نمي دونم چه قدر از اين باند مي دوني...
گفتم:
خيلي بيشتر از اوني که فکرش رو بکني... حالا معني اين حرف چيه؟ بارمان و رئيس همديگه رو مي شناسن؟
دانيال گفت:
فکر نمي کني براي شنيدن بقيه ي حرف ها بهتره دستامو باز کني؟
با بداخلاقي گفتم:
دستات وقتي باز مي شه که بتوني اعتمادمو جلب کني.
دانيال آهي کشيد. مکثي کرد. نگاهي به دور و برش کرد. انگار فهميد چاره اي نداره. گفت:
romangram.com | @romangram_com