#آن_نیمه_دیگر_پارت_355
دانيال گفت:
من گزارش هايي که توي اين زمينه گرفتمو رد نکردم...
ابروهام از شدت تعجب بي اختيار بالا رفت. بارمان سکوت کرد... امکان نداشت... امکان نداشت دانيال به بارمان لطف کنه. بارمان بعد از مکثي طولاني با لحني که ناباوري توش موج مي زد گفت:
ولي... چرا؟ ازم نخواه باور کنم که اين لطف رو بهم کردي.
دانيال گفت:
من بهت لطف نکردم... فقط نمي خواستم تنها برم... توي لو دادن توام هيچ سودي براي من نبود... من کاري که توش سودي براي من نباشه رو انجام نمي دم. اگه مي گفتم جاسوس پيدا کردم خيلي به نفعم مي شد ولي لو دادن يه آدم معتاد دردسرساز خيلي چيز خاصي نبود. ترجيح مي دادم نقشه مونو با هم اجرا کنيم تا پولي رو به عنوان پاداش بگيرم که نمي تونم درست و حسابي خرجش کنم.
سريع پرسيدم:
ماجرا چيه؟ يکي به منم بگه چه خبره؟ شما دو تا چه برنامه اي با هم ريخته بوديد؟ مي خواستيد با هم فرار کنيد؟ آره؟ بعد بارمان خيانت کرد؟
بارمان بدون توجه به سوال من گفت:
يعني در رفت؟
دانيال گفت:
به محض اين که پاتون به تهران مي رسيد تو مي فهميدي که رويا خالي بسته. براي همين فرار کرد... ازت سوء استفاده کرد و بعد رفت.
بارمان گفت:
نمي تونم باور کنم...
يه لحظه سکوت بينمون برقرار شد. دانيال با بدجنسي گفت:
چيه؟ فکر نمي کردي گول بخوري بچه زرنگ؟
بارمان باز هم سکوت کرد... احتمالا شوکه شده بود و زبونش بند اومده بود. دانيال گفت:
به نظرم کار عاقلانه اي کرد... خوب شناخته بودت... اگه مي فهميدي مي کشتيش... حتما براي همين در شيشه ي اتر رو باز گذاشت... که اگه بهش شک کرديد نتونيد بيهوشش کنيد. احتمالا فرصت نکرد... مگه نه شايد از ترس اين که بلايي سرش بياري اون يه بلايي سرتون مي اورد...
با تعجب گفتم:
و تو همه ي اين کارها رو به خاطر چي کردي؟
يه دفعه بارمان گفت:
مي رم دنبالش... اگه پيدا شد يعني دانيال دروغ گفته.. اگه پيداش نشد يعني راست گفته...
romangram.com | @romangram_com