#آن_نیمه_دیگر_پارت_352


از وقتي به دنيا اومدم پيشم بود... به جاي مادري که از پس شوهر و بچه هاش برنمي اومد اون بود که منو آروم مي کرد... بهترين دوستم بود... کارهايي براش کردم که شايد براي بچه م نکنم... از هرکسي که اذيتش کرد متنفر شدم... به هرکسي که کمکش کرد علاقه مند شدم... ترلان... با عشق ... با ميل... با رضايت... زندگيم رو به خاطرش دادم... هميشه فکر مي کردم اين بهترين کاري بوده که توي زندگيم انجام دادم...اين بهترين فايده اي بوده که اين زندگي برام داشته... من نمي تونم دنيا رو بدون رادمان تحمل کنم... نمي تونم ترلان...

دستاش رو رها کردم. بازوهاش رو نوازش کردم... سرش رو روي شونه م گذاشت... پشتش رو نوازش کردم... من عادت نداشتم تکيه گاه باشم... من به تکيه دادن عادت داشتم...

آهسته گفتم:

اميد داشته باش... مي ريم پيش پليس... همه چي درست مي شه... به موقع مي تونيم پيداشون کنيم و نجاتش بديم... شايد فهميده که خبري از خارج رفتن نيست و خواسته از اين طريق وارد شه... يه کم خوش بين باش... چيزي نمي شه... شانس مي ياره... مي دونم...

بارمان عصبي خنديد و گفت:

رادمان؟... رادمان بدشانس ترين آدم روي زمينه...

از آ*غ*و*شم بيرون اومد. دوباره توي جلد يه آدم خونسرد رفت. کوله پشتيش رو باز کرد. يه بسته سيگار در اورد و گفت:

باور کن... باور کن اگه بلايي سر داداشم بياد همه ي ايران رو روي سرشون خراب مي کنم... به هر قيمتي که شده... به هر بهايي...

لبخند زدم... به احساسي که عشق من به عشقش داشت... و وقتي ياد رادمان مي افتادم... با اون آرامش... با اون ادب و احترام... احساس مي کردم با وجود اين همه تفاوت با برادر بزرگترش لايق اين عشق و علاقه ست...

بارمان سيگارش رو آتيش زد... صورت تيره ش توي نور فندک روشن و بعد مهو شد... با نور ضعيف آتيش سيگارش دودي که توي فضا پخش مي شد رو مي ديدم... بي اختيار گفتم:

نمي توني منو از خودت متنفر کني...

بار ديگر سکوت... صداي شغال... آتيش سيگار...

خوب نمي ديدمش... ولي با تموم وجود حسش مي کردم... چشمم بهش بود... بارمان گفت:

من هميشه اين طور نبودم ترلان... من هميشه پست و سياه نبودم... روش من اين نبود... راستش... اين اشتباهه که بگم زندگيم رو به رادمان دادم... من روحمو فداش کردم...

گامي به سمتم برداشت و گفت:

تا حالا داستان کسايي رو شنيدي که اون قدر توي نفرت و انتقام فرو مي رن که يه کارهاي عجيب و باورنکردني ازشون سر مي زنه؟ آدم هميشه اين جور وقت ها از خودش مي پرسه چي مي شه که يه آدم به اينجاها مي رسه... بذار من بهت بگم... يه چيزي توي وجود همه ي ما هست که دعوتمون مي کنه تن به سياهي بديم... اون نيمه ي ديگه ي همه ي ما... فقط مال شماها ساکت و خاموشه... و من مدت هاست که غرق اين نيمه شدم... وقتي اسير اين نيمه و سياهي هاش بشي... خيلي سخته بذاريش کنار و يه بار ديگه آدم بشي...

پکي عميق به سيگارش زد و گفت:

اون شبي که آرمان مرد... پر از بغض و کينه بودم... يه حس عجيبي اون شب بهم دست داد... حس کردم از درون يخ کردم... حس مي کردم دارم بي دليل لبخند مي زنم... رادمان بعدها بهم گفت اون شب فکر کرده بود من خل شدم... اون شب هزار هزار راه براي انتقام به سرم زد... و من الان تماما خودمو به اين حس سپردم...

سيگارش رو خاموش کرد. به طرفم اومد و گفت:

هر وقت خواستي منو به خاطر کارهام محکوم کني... به امشب فکر کن... منم يه روز مثل تو بودم... اين آدما... اين روزگار... اين زندگي... اين بلاها... منو اسير خودم کرد...

لبخندش رو حتي توي تاريکي هم تشخيص مي دادم. گفت:


romangram.com | @romangram_com