#آن_نیمه_دیگر_پارت_353

اسير آن نيمه ديگر م...





سري تکون دادم و گفتم:

نمي فهممت...

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

باور کن دوست دارم هيچ وقت نفهمي...

نگاهي به ساعتش کرد و گفت:

رويا دير کرده...

دانيال با دهن بسته خنديد. به سمتش چرخيدم. فکر مي کردم خوابيده... بارمان گفت:

چته؟ به چي مي خندي؟

اخم کردم و گفتم:

چرا نمي ذاري حرف بزنه؟ مي ترسي چيزي رو پيش من لو بده؟

بارمان گفت:

باور کن همين الانم به زور اعصاب بهم ريخته م رو کنترل مي کنم. اگه اين مردک هم بخواد ادا اصول در بياره و چرت و پرت بگه کار دستش مي دم.

گفتم:

خب تو برو دنبال رويا... من به حرفاش گوش مي دم.

بارمان با صداي بلند و لحن معترضي گفت:

ترلان!

بدون توجه بهش به سمت دانيال رفتم. چسب رو از دهنش کندم و گفتم:

چي مي گي؟ چرا مي خندي؟

هوا هنوز تاريک بود و به زحمت مي تونستم هاله اي از دانيال رو ببينم... آهسته خنديد و گفت:

romangram.com | @romangram_com