#آن_نیمه_دیگر_پارت_351
چرا هي مي گي ولش کن؟ ماجرا چيه؟؟
آهي کشيد و گفت:
نگران رادمانم... هي مي خوام اين مسئله رو پيش خودم بزرگ نکنم... هي مي خوام بهش فکر نکنم... نمي شه... رادمان خودش رو انداخته تو دردسر... نمي تونم بيشتر از اين نقش يه آدم خونسرد رو بازي کنم... ترلان... من اگه خونسرديم رو از دست بدم همه چي رو خراب مي کنم...
از جام بلند شدم. کنارش ايستادم... دستش رو گرفتم... دستاش يخ کرده بود. ترسيدم... از ترس اين آدم خونسرد و بي خيال ترسيدم. گفتم:
از چي مي ترسي؟
بارمان آهي کشيد و گفت:
وقتي اول دبيرستان بودم با رادمان همکلاسي بودم... زيست من خوب بود... رادمان رياضيش خوب بود... همون موقع بود که کشف کرديم بهترين وسيله براي تقلب دستمال کاغذيه... خصوصا دستمال توالت... نه پاره مي شه... نه توي جيب مثل کاغذ فش فش مي کنه... نه جوهرش پخش مي شه... اين جوري بهم تقلب مي رسونديم...
آهسته گفتم:
مثل دستمالي که رادمان براي دختر راشدي نوشت...
بارمان سر تکون داد و گفت:
آره... راستش... روزي که رادمان براي ديدن من اومد دفترم... مطمئن نبودم که چه قدر مي تونم به امن بودن اتاقم فکر کنم.... براي همين روي دستمال چيزي براي رادمان نوشتم...
اخم کردم و گفتم:
چي؟
بارمان گفت:
بهش گفتم ماموريت رو درست انجام بده که رئيس بفرستتش اون ور مرز...
گفتم:
خب ... اين يعني...
بارمان سرش رو پايين انداخت و گفت:
يعني رادمان به حرفم گوش نداده... همه ي شانس خودش رو از بين برده...
چرا صداي بارمان مي لرزيد؟ ادامه داد:
مي خواستم... يعني... من همه ي پولي که داشت رو به يه سري قاچاقچي دادم که از اين ور مرز ردم کنند... مي خواستم اون ور مرز پيداش کنم... ترلان... برام مهم نيست که اون ور مرز نبينمش... ولي برام مهمه که سالم باشه... توي اين دنيا راحت زندگي کنه... برادرم عشق منه... پاره ي تن منه...
چشماش براق شده بود... يعني اشک توي چشمش جمع شده بود؟ گفت:
romangram.com | @romangram_com