#آن_نیمه_دیگر_پارت_350


چيه؟ توام مي خواي بري هواخوري؟

دانيال خواست از جاش بلند شه که بارمان گفت:

بشين!

رويا گفت:

دانيال اگه بچه بازيات تموم شده من برم!

صداي باز شدن در اومد. توي نور ماه صورت در هم رويا رو ديدم. رويا در رو بست و دوباره توي تاريکي غرق شديم.

دراز کشيدم... دانيال هنوز داشت تقلا مي کرد. بارمان با بداخلاقي گفت:

اَه! خفه شو ديگه!

ولي گوش دانيال بدهکار نبود... احساس مي کردم قلبم درد مي کنه... من فرار بدون بارمان رو نمي خواستم... چرا؟ چرا مثل همه ي آدم هاي ديگه نخواستم عاشق يه آدم پولدار و خوش قيافه با ماشين بنز يا پورشه بشم؟ آخر سنت شکني چي بود که تن به اين ديوونگي دادم؟

به چشم هاي آبي هميشه نگران بابام فکر کردم... محبت هاي بي دريغ مامانم... رابطه ي خواهرانه ي تلفني با ترانه... دعوا با معين... دلم براشون تنگ شده بود... ولي بارمان هم... خدايا...



نفهميدم کي چشمام گرم شد... يه دفعه از خواب پريدم... از دور دست ها صداي اذان مي اومد... چشمامو بستم و نفس عميقي کشيدم... قلبم آروم گرفت...

غلتي زدم و چشمامو باز کردم. بارمان رو ديدم که با سرعت از اين طرف به اون طرف اتاق مي رفت... مثل يه آدم مضطرب... با صدايي گرفته گفتم:

بارمان...

يه دفعه وايستاد. نگاهم کرد و گفت:

بيداري؟

گفتم:

چرا نخوابيدي؟

بارمان گفت:

ولش کن...

با عصبانيت گفتم:


romangram.com | @romangram_com