#آن_نیمه_دیگر_پارت_349

هيچي... ولش کن...

گفتم:

من به عنوان دختر يه قاضي فقط مي تونم يه چيزي بهت بگم بارمان... خيلي وقت ها ترس از جرم انجام نداده مي تونه خطرناک تر از عذاب وجدان جرم انجام داده باشه... اگه اين کار رو نکردي بايد پاش وايستي و از حقت دفاع کني... اين که فرار کني بدترين انتخابه... انتخاب آدم هاي ترسو...

رويا با لحني پر از تمسخر گفت:

آهان! تازه داره يه چيزهايي دستگيرم مي شه... براي همين به اين باند پناه اوردي... آره؟ ماجراي رادمان همه ش بلوف بود... فهميدم.

بارمان يه دفعه بلند شد و نشست. با عصبانيت گفت:

ساکت شو... مسئله ي من و رادمان به تو هيچ ربطي نداره! حاليت شد؟ حق نداري رابطه ي ما دو تا رو زير سوال ببري! من اين کار رو بعد از ماجراي ترک کردن زندگي عاديم انجام دادم! همين الان اين بحث رو تموم مي کنيد... تو و ترلان از اينجا مي ريد... بعد من تصميم مي گيرم مي خوام دانيال رو هم با خودم ببرم يا نه...

دوباره دراز کشيد... باز هم سکوت... بارمان دوباره نشست و گفت:

آي! رويا!... ترلان مي گه قبل از رفتن رادمان باهاش خصوصي حرف زده بودي... چي ازت خواسته بود؟

احساس کردم رويا از جاش بلند شد و به سمت در رفت. لباساش کاملا سياه بود و فقط با صداي فش فش شلوار جينش مي تونستم موقعيتش رو تشخيص بدم. گفت:

چيز خاصي نبود. مي خواست در مورد نحوه ي کارکرد کامپيوترهاي باند ازم بپرسه... خيالش رو جمع کردم که نمي شه بهشون نفوذ کرد... همين!





========



بارمان چيزي نگفت... رويا گفت:

من مي رم بيرون يه سر و گوشي آب بدم.

بارمان گفت:

اصلا فکر خوبي نيست.

رويا گفت:

چرا اتفاقا فکر خوبيه... مي خوام اين جاده ها رو بررسي کنم ببينم چي به چي ان... اگه يه دفعه ريختن توي خونه و سورپرايزمون کردن چي؟ بايد بدونيم کدوم سمت مي خوايم بريم. تو روز روشن هم که نمي تونيم راه بيفتيم و بريم اين ور و اون ور... زود مي يام...

دانيال با دهن بسته صداهاي عجيب و غريبي در اورد. بارمان گفت:

romangram.com | @romangram_com