#آن_نیمه_دیگر_پارت_348


حتي چيزهايي که مربوط به کار باند نيست؟

رويا گفت:

منظورت چيه؟

بارمان مکثي کرد. سر دانيال بالا اومد و به بارمان نگاه کرد... هر سه تامون بهش زل زده بوديم. بارمان گفت:

من پام به خاطر يه جرم بزرگ گيره... چيزي که ربطي به باند نداره... من ... من اون کار رو نکردم ولي... همه ي شواهد عليه منه... من مدرکي براي بي گ*ن*ا*هيم ندارم و اين موضوع هيچ ربطي به ماجراي باند نداره...

احساس کردم به سختي مي تونم نفس بکشم... بارمان داشت چي مي گفت؟

رويا گفت:

جرمت چي بوده؟

بارمان دوباره دراز کشيد و گفت:

نمي خوام در موردش حرف بزنم.

گفتم:

بارمان... باباي من قاضيه... مي تونه کمکت کنه ثابت کني بيگ*ن*ا*هي...

بارمان خنديد... احساس کردم خنده اش عصبيه... بالاخره سد اون خونسردي اغراق آميز و اعصاب خورد کن شکسته شده بود... گفت:

تو مطمئني بابات به يه آدم معتاد و خلاف کار احساس ترحم نشون مي ده؟

با عصبانيت گفتم:

چرا همه ش مي خواي خودتو يه آدم بد و مزخرف نشون بدي؟ که وقتي من و رويا رو تنها گذاشتي و رفتي ازت متنفر بشم؟ که فراموشت کنم؟ که بدي هاتو ببينم و بي خيالت بشم؟

بارمان گفت:

آره... فقط مشکل من اينه که تو نمي خواي واقع بين باشي. اگه باهاتون بيام و بابات قبول نکنه کمکم کنه يا نتونه چي؟ دوست داري وايستي و اعدام شدن عشقت رو ببيني؟

اين تصور رو از ذهنم پس زدم. سعي کردم نذارم با فکر کردن بهش يه بغض گنده راه گلوم رو ببنده. رويا گفت:

بگو جرمت چيه بارمان... شايد تونستيم يه کاريش کنيم.

بارمان آهسته گفت:


romangram.com | @romangram_com