#آن_نیمه_دیگر_پارت_347
نمي دونم چه قدر سکوت بينمون حکمراني کرد که رويا اونو شکست:
خب بارمان... پولهاتو خرج چي کردي؟
بارمان گفت:
خرج فرار...
رويا گفت:
آره... مي بينم که توي يه هتل پنج ستاره کنار استخر نشستيم و داريم آفتاب مي گيريم... دستت درد نکنه... توي زحمت افتادي!
بارمان گفت:
رويا... ولش کن... نمي خواي بشنويش...
رويا گفت:
چرا... اتفاقا اين اون چيزيه که مي خوام بشنوم.
بارمان پوفي کرد... دوباره سکوت بينمون برقرار شد. تنها صدايي که مي اومد صداي زوزه هاي شغال بود. بارمان گفت:
رويا... من باهاتون نمي يام.
از جا پريدم و گفتم:
چي داري مي گي؟
رويا گفت:
ما قول و قرار داشتيم بارمان!
بارمان صاف نشست و گفت:
خب... راستش... من يه خورده فکر کردم و ديدم مشکلات من از حوزه ي اختيارات تو خارجه رويا... من اگه پام به کلانتري برسه سرم مي ره بالا چوبه ي دار...
رويا گفت:
بهت که گفتم... بهشون مي گم که مقصر نيستي.
بارمان هر دو آرنجش رو تکيه گاه بدنش کرد و نيم خيز شد. گفت:
romangram.com | @romangram_com