#آن_نیمه_دیگر_پارت_346
برق ندارن...
گفتم:
اگه شوهرش بياد چي کار کنيم؟
بارمان گفت:
گفت داداشم... حرفي از شوهرش نزد...
چشمامو تنگ کردم و توي تاريکي نگاهي به دور و بر اتاق کردم. روي زمين يه قالي کهنه پهن بود. يه طرف شيشه هايي شبيه به شيشه ي مربا کنار هم چيده شده بودند. بساط خياطي زن هم يه طرف ديگه ي خونه قرار داشت. اضطرابم دود شد و از بين رفت... بارمان داشت سعي مي کرد فانوس رو روشن کنه... گفتم:
ولش کن... ما حق نداريم از وسايلشون استفاده کنيم... معلوم نيست به خاطر همين يه ذره نفت چه قدر زحمت مي کشه.
رويا از توي اتاق بيرون اومد و گفت:
بستمش... بارمان... بچه ش شيرخواره...
قلبم توي سينه فرو ريخت. بارمان گفت:
فعلا که بچه ش خوابه... اگه بيدار شد يه فکري مي کنيم.
اخم کردم. گفتم:
بسه... نمي خواد اين قدر اداي آدم هاي خلاف کار و بد رو در بياري...
بارمان از جاش بلند شد. رو به روم ايستاد. صورتمو بين دستاش گرفت و گفت:
من ادا درنمي يارم ترلان...
به چشم هاش نگاه کردم... انگار تنها چيز رنگي توي اون تاريکي و ظلمات چشم هاي بارمان بود... يخ زدم... بارمان از کنار من رد شد. روي زمين دراز کشيد و گفت:
دانيال جون بشين... تعارف نکن پسرم...
رويا دم در اتاق نشست. مشخص بود مضطربه... ناخون هاش رو مي جويد... منم کنار فانوس نشستم. همين که به ديوار تکيه دادم يخ کردم و ازش فاصله گرفتم. دانيال گوشه ي ديگه اي نشست...
نگاهم رو از فضاي محقر خونه گرفتم... نمي دونم از چي ناراحت بودم... از حرف بارمان يا فقري که توي خونه ي اون زن تنها موج مي زد... نگاهي به بارمان کردم... چه قدر همه چيز آروم تر و بي دردسرتر مي شد اگه عاشقش نمي شدم... ولي...
اون وقت دووم نمي اوردم... مي دونستم... همه ي اون چيزي که منو تا اون لحظه نگه داشته بود احساسم به بارمان بود... تنها چيزي که نمي ذاشت بين سياهي هاي اطرافم خودمو به جنون و ديوونگي تسليم کنم وسوسه ي توي نگاه بارمان بود...
******
romangram.com | @romangram_com