#آن_نیمه_دیگر_پارت_345
بدون اين که منتظر تعارف زدن زن بشيم وارد خونه شديم. زن گفت:
چه خبر شده؟ شما نبايد بدون اجازه وارد خونه شيد.
لهجه ش نشون مي داد شماليه... پس شمال کشور بوديم... بايد از هواي مرطوبش اين حدس رو مي زدم . بارمان گفت:
خانوم من مامور پليسم... اين مرد مجرمه... همدست هاش ممکنه کمين کرده باشن... صبح نيروي کمکي مي رسه و از اين جا مي ريم...
زن انگشت اشاره ش رو گزيد. با وجود اون تاريکي مي تونستم برق ترس رو توي چشم هاي تيره ش ببينم. زن گفت:
سرکار... ما رو توي دردسر نندازيد... من بچه ي کوچيک دارم...
زيرلب به رويا گفتم:
اَي بميري!
رويا حدس زده بود چون ديوارهاي خونه خيلي وقته تعمير نشده خونه مال يه پيرزنه ولي ظاهرا خونه مال يه زن تنها بود...
زن با ترس و لرز به سمت در خونه رفت و گفت:
من... من برم دادشمو صدا کنم...
بارمان با تحکم گفت:
لطفا همين جا بمونيد! اين که کسي خبردار نشه به نفع خودتونه...
يه لحظه سکوت توي خونه برقرار شد... احساس کردم بارمان يه کم گند زد... شايد بايد مي گفت به صلاح يا به خاطر امنيت خودتونه... با اضطراب به زن نگاه کردم... يه دفعه زن به طرف در دويد. سريع به طرف در رفتم و خودمو جلوش انداختم. اينم از نقشه ي اول بارمان!
بارمان دانيال و کنار زد. اسلحه رو به سمت زن گرفت و با اون خونسردي هميشگيش گفت:
نمي خواستم اين طوري شه... اشتباه کردي... نمي خواد نگران باشي. کسي براي تو و بچه ي کوچيکت مشکلي به وجود نمي ياره. صبح از اين جا مي ريم.
زن روي زمين نشست. سرش رو با دست گرفت و جيغ کوتاهي زد. بارمان با تحکم گفت:
صدات در نمي ياد... فهميدي... مگه نه حرفمو پس مي گيرم.
رو به رويا کرد و گفت:
يه ملافه اي چيزي پيدا کن دست و دهنش رو ببند... بذار پيش بچه ش باشه که خيالش راحت تر باشه.
رويا زن رو از روي زمين بلند کرد. با تاثر به ناله و گريه هاش نگاه کردم.. عين بيد مي لرزيد... نگاهم توي اون تاريکي اون قدر به اتاق موند تا صداي گريه هاي زن ساکت شد... احتمالا ناله و زاري هاش توي دستمالي که به دهنش بسته شده بود خفه شد...
بارمان نگاهي به فانوس نفتي که روي زمين بود کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com