#آن_نیمه_دیگر_پارت_344


به صورت دانيال نگاه کردم. احتمالا اگه دهنش با چسب بسته نشده بود پوزخندي تحويلمون مي داد. بارمان گفت:

بعدا بهت مي گم!

دستي به چونه ش کشيد. لبخندي روي لبش نشست. گفتم:

نقشه اي داري؟

بارمان خنديد و گفت:

يکي هم نه... دوتا...

رويا لبخندي زد و گفت:

مثل يه خلافکار حرفه اي!

بارمان خشاب اسلحه ش رو چک کرد و گفت:

بايد واقع بين باشيم... متاسفانه من يه خلافکار حرفه ايم... يه خلافکار حرفه اي هم هميشه يه نقشه ي دوم داره که اگه نقشه ي اول اجرا نشد نقشه ي دوم رو اجرا کنه... .

******



بارمان در زد. رويا و بارمان دو طرف دانيال وايستاده بودند... من پشتشون وايستاده بودم ولي حدس مي زدم قيافه ي دانيال ديدني شده باشه... احتمالا داشت به شدت حرص مي خورد. بارمان با مشت به در کوبيد... ديگه توي شهرم اين ساعت همه خواب بودند چه برسه به اونجا...

زني با چادر سفيد در رو باز کرد. با ديدن اسلحه ي توي دست بارمان که به طرف دانيال نشونه گرفته شده بود هيني گفت و دستش رو روي قبلش گذاشت. بارمان گفت:

خانوم برو تو... سريع باش...

زن با صدايي لرزون گفت:

چه خبر شده؟

بارمان گفت:

من مامور پليس هستم... خانوم عجله کن... الان براتون توضيح مي دم...

رويا گفت:

بفرماييد تو... سريع باشيد...


romangram.com | @romangram_com