#آن_نیمه_دیگر_پارت_343
رويا نفسش رو با صدا بيرون داد و گفت:
همينمون مونده بود که ترلان هم طرف بارمان رو بگيره!
کمي که بين گياه هاي خشک کنار جاده پيش رفتيم به يه سراشيبي رسيديم... پايين سراشيبي يه آبادي بود... بارمان نگاهي به ساعتش کرد و گفت:
زود باشيد ديگه... هوا که روشن شد خودمونو با يه وسيله مي رسونيم شهر...
دانيال با دهن بسته صدايي در اورد. بارمان صداش رو بالا برد و گفت:
آره.. شهر! مي ريم تهران! چيه؟ حرفي داري؟
دانيال سرش رو به نشونه ي تاسف تکون داد... هنوز مشکوک مي زد... اين که بدون دردسر درست کردن داشت جلومون راه مي رفت و سرکشي نمي کرد عجيب بود... هر لحظه انتظار داشتم که با يه کلکي قشقرق به پا کنه... هنوز ازش مي ترسيدم... بيشتر از قبل...
صداي زوزه اي شبيه به زوزه ي شغال بلند شد... نگاهي با ترس به اطرافم کردم. همه جا تاريک بود تنها منبع نور، نور ماهي بود که نيمي از اون زير ابرهاي سرمه اي پنهان شده بود. قلبم محکم توي سينه مي زد... از اين شرايط نمي ترسيدم... اعتماد به نفس کاذب بارمان به منم سرايت کرده بود. فقط اضطراب داشتم... اضطراب شديد...
چشمم به خونه هايي افتاد که زير پام بود. خونه ها به صورت نامرتب و با فاصله هاي مختلف از يه خيابون گلي قرار گرفته بودند... خيلي محقر به نظر مي رسيدند. سقف هاشون از جنس شاخ و برگ درخت و ديوارهاشون گلي بود. ابتداي آبادي يه مخزن بزرگ آب بود که از شيرهاش آب چکه مي کرد. دور و برش يکي دو تا دبه ي خالي آب افتاده بود. زمين کنار مخزن به لجنزاري متعفن تبديل شده بود. رويا آهسته گفت:
خب حالا چي کار کنيم؟
من که با بيني چين خورده به وضع تاسف بار آبادي نگاه مي کردم گفتم:
شايد قبول کنند در ازاي پول يه شب بهمون جا بدن!
بارمان پوزخندي زد. نگاهي به کوله پشتي بارمان کردم و با شک و ترديد گفتم:
چيه؟ ... آهان! راستي ما پول نداريم...
بارمان گفت:
نه... يه اسکناس هم ندارم...
رويا اخم کرد و گفت:
يعني چي مگه تو رئيس نبودي؟ بهت هيچ پولي نمي دادن؟
بارمان لبخندي زد و گفت:
همه شو خرج کردم...
رويا با تعجب پرسيد:
خرج چي؟... تو که مثل اين بابا اهل لباس خريدن نبودي!
romangram.com | @romangram_com