#آن_نیمه_دیگر_پارت_342


يه کاريش مي کنيم؟ اين يعني چي؟ هيچ نقشه اي نداري؟

بارمان با خونسردي اعصاب خوردکنش گفت:

عيبي نداره... نقشه هم پيدا مي کنيم...

ماشين رو کنار زدم. با ناباوري نگاهش کردم... همون لحظه به اين نتيجه رسيدم که چه خريتي کردم جونمو وسط گذاشتم... بارمان يه تخته ش کم بود... بدون نقشه مي خواست اين گروه رو دور بزنه؟

نمي دونم يه دفعه اين فکر از کجا به ذهنم رسيد که اگه همه ش نقشه باشه چي؟ نمي دونم چه نقشه اي ... ولي دوستيش با من... عشق و احساسش... ماجراي رويا... اصلا نکنه يه دفعه يه بلايي سر من و رويا بياره، دست هاي دانيال رو باز کنه و همه چي بهم بريزه؟!...

احساسات متضادي نسبت بهش تو وجودم شکل گرفت... نسبت به اين مرد خونسردي که با همه ي سياست هاش ادعا مي کرد نقشه اي نداره... مي ترسيدم... از اين مرد و چشم هاي وسوسه برانگيزش مي ترسيدم... آقاي وسوسه... با شيطنتي که از پشت آبي نگاهش آدمو اغوا مي کرد... مي ترسيدم اين شيطنت دامن زندگيم رو بگيره و توي اوج اميدواري با نااميدي و خيانت ضربه ي آخر رو بهم بزنه...



******

بارمان دستور داده بود پاي دانيال باز شه... دانيال جلوتر مي رفت و بارمان با فاصله پشت سرش مي اومد. من هم گام با بارمان و رويا هم گام با دانيال بود. کل ون رو براي پيدا کردن وسايل به درد بخور بهم ريخته بوديم. ولي چيز به درد بخوري پيدا نکرديم. از قضا رويا در شيشه ي اتر رو خوب نبسته بود و بيشترش پريده بود. بارمان هم به باقي مونده ي اتر توي شيشه نگاه کرده بود و گفته بود که به درد بيهوش کردن مگس هم نمي خوره...

راهمون رو از بين گياه هايي که تا ساق پامون بود و خارهاي تيزشون توي پاهامون فرو مي رفت باز مي کرديم. رويا رو به بارمان کرد و گفت:

اين ماشيني که سر جاده ول کرديم لومون مي ده.

بارمان گفت:

نه بابا... صبح مي ريم... به اونجاها نمي کشه.

رويا گفت:

محبي تا صبح به اين قضيه که چرا هنوز پيشش نرسيديم مشکوک مي شه.

بارمان نگاهي به اطراف کرد. مکثي کرد و گفت:

بهت که گفتم صبح از اين جا مي ريم.

رويا دهنش رو باز کرد تا مخالفت کنه. اعتراض کردم:

بسه ديگه! اگه ناراحتي برگرد پيش ماشين و از اين جا دورش کن.

رويا سرشو به سمت جلو چرخوند و چيزي نگفت. بارمان گفت:

نکنه انتظار داري من برم اين کارو بکنم؟


romangram.com | @romangram_com