#آن_نیمه_دیگر_پارت_341
بارمان گفت:
مي خواستم پست بگيرم... با اون پستي که داشتم هيچ وقت نمي تونستيم فرار کنيم! اطلاعات خوب بهشون دادم... اونام در عوضش بهم پست دادن... بده؟ اگه اين کار رو نمي کردم الان در حال فرار کردن نبوديم!
پرسيدم:
پس چطور رويا رو نبردن ازش حرف بکشن؟
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
از اين طور آدما به اين راحتي نمي شه حرف کشيد... اونام اينو خوب مي دونستند... براي همين احتمالا گذاشتند رويا با ما بمونه تا شايد ردي از مافوقش بگيرن يا اطلاعات بيشتري جمع کنند...
با تعجب پرسيدم:
مطمئني؟
بارمان با خنده گفت:
نه!
گفتم:
اگه يه وقت مي کشتنش يا مي بردنش چي؟
بارمان نگاه عاقل اندر سفيهي بهم کرد و گفت:
گروهي که به جاي اين که آدم هايي که مد نظرشونه رو بدزده از طريق دوستي وارد مي شه هيچ وقت نمي ياد تو سر يه جاسوس تير خلاص خالي کنه... اساس کارشون سياسته... اين قدرها باهاشون کار کردم که بتونم کارهاشون رو پيشبيني کنم.
رويا داشت يه چيزي اون پشت مي گفت که درست نمي شنيدم... احتمالا فحشي ناسزايي چيزي بود...
يه ساعت بعد آدرنالين توي خونم ته کشيد و کم کم خوابم گرفت... داشتم مرتب خميازه مي کشيدم که جاده تموم شد. بارمان گفت:
ماشين رو نگه دار... با اين ماشين لو مي ريم...
با تعجب پرسيدم:
پس چي کار کنيم؟
بارمان گفت:
نزديکي هاي اينجا يه آباديه... مي ريم اونجا. صبح که شد يه کاريش مي کنيم.
از شدت تعجب داد زدم:
romangram.com | @romangram_com