#آن_نیمه_دیگر_پارت_340
ببخشيد که در حدت نيست!
چند دقيقه ي بعد صداي بسته شدن در پشتي ون رو شنيدم. رويا هم سوار شده بود. رو به بارمان کردم و گفتم:
کمربندت رو بستي؟
بارمان گفت:
نگران نباش... امکان نداره سوار ماشين يه خانوم بشم و کمربندم رو نبندم!
چشم غره اي بهش رفتم. با صداي بلند تيک آف ماشين از جاش کنده شد. بارمان داشبورد رو گرفت و گفت:
هل نشو... بذار پنج دقيقه بگذره بعد ضايع نکن!
با مشت به پهلوش زدم و گفتم:
مسخره م نکن نامرد!
خنديد... سکوت بينمون برقرار شد... جاده ي داغون! و قشنگي بود... آسفالتش اون قدر داغون بود که انگار داشتم روي يه راه شوسه اي رانندگي مي کردم... بارمان داشت به آسمون نگاه مي کرد. گفتم:
يه لحظه فکر کردم داري ما رو مي فروشي! چرا جدي جدي رويا رو لو دادي؟
نمي دونم رويا با چي به شيشه زد. از جا پريدم. رويا گفت:
راست مي گه! چرا منو لو دادي؟
بارمان خنديد و گفت:
من خيلي وقته که تو رو لو دادم!
رويا با تعجب گفت:
چي؟
صداش ضعيف بود ولي تعجب و وحشت رو مي شد از توش خوند. بارمان گفت:
فکر مي کني چه جوري رئيس شدم؟... حالا الان ولش کن... بعدا براتون مي گم!
رويا ول کن نبود:
يعني چي؟ تو منو فروختي؟
romangram.com | @romangram_com