#آن_نیمه_دیگر_پارت_339
نگاهي به اطرافم کردم. يه جاده ي يه بانده با آسفالتي قديمي و پر تپه چاله بود. تا جايي که چشم کار مي کرد خبري از تير چراغ برق نبود... دور و بر جاده رو گياه هاي بلندي گرفته بود. نگاهي به آسمون کردم... سياه سياه بود و ابرهايي که سرمه اي تيره به نظر مي رسيدند از جلوي هلال ماه رد مي شدند... توي زندگيم اين همه ستاره رو با هم توي آسمون نديده بودم... توي آسمون تهران به زور دو سه تا ستاره پيدا مي شد...
هوا مرطوبش سوزي داشت که يه کم براي ارديبهشت عجيب و غريب به نظر مي رسيد... سرمو پايين انداختم. بارمان، رويا و دانيال وارد جاده شدند. بارمان که نفسش به زور بالا مي اومد دوباره اسلحه ش رو بيرون کشيد و گفت:
خب دانيال! حالا برو توي ون و بذار رويا دست و پات رو ببنده!
رويا گفت:
همين جا کنار خسرو ولش کن ديگه!
بارمان با بدجنسي گفت:
هرجايي مي تونم ولش کنم... ولي مي خوام اول بفهمم اون نصف ديگه ي ماجرا چيه!
دانيال پوزخندي زد و گفت:
يه جورايي ته دلم مطمئن بودم دوباره بهم خيانت مي کني!
بارمان گفت:
راستش مي ترسم از اون خيانت اول کينه به دل گرفته باشي... براي همين پيشدستي کردم. تجربه نشون مي ده بدجوري کينه اي هستي...
و با سر منو به دانيال نشون داد. دانيال دوباره پوزخند زد و گفت:
آهان! باشه... دير يا زود مي فهمي که چه غلطي کردي!
بارمان گفت:
ترلان سوار شو! زود باش!
آخرين چيزي که ديدم صحنه اي بود که رويا داشت دست و پاي دانيال رو مي بست.
گيج شده بودم... نمي دونستم چه خبره... يه آدم گيج و ويج بودم و قلبمم آروم نمي گرفت... بارمان دانيال رو با خودش دزديده بود که ازش حرف بکشه؟ فکر خوبي بود... ولي ماجراي خيانت چي بود؟ خيانت اول... کينه ي دانيال... چرا من هيچي نمي دونستم؟
بارمان جلو نشست. سرحال و پر انرژي به نظر مي رسيد. گفت:
خب... بريم ببينيم اين خانوم ما چطوريه رانندگيش!
با تعجب گفتم:
با ون؟
خنديد و گفت:
romangram.com | @romangram_com