#آن_نیمه_دیگر_پارت_338


خسرو که خونسرد به نظر مي رسيد با خنده گفت:

خيلي زود بهم مي رسيم بارمان... اين قدر زود توي دام مي افتي که جايي براي تعجب و شوکه شدن نمي مونه... قبل از اين که به خودت بياي يه گلوله توي سرت خالي مي کنند...

دانيال بدون توجه به خسرو آهسته گفت:

تو همه ي ماجرا رو نمي دوني!

در همين موقع رويا سر رسيد. دانيال با عصبانيت سنگ روي زمين رو شوت کرد و زيرلب گفت:

احمق!

اتر و دستمال رو از دست رويا گرفت. بارمان بهم گفت:

بشين جلو!

رويا اعتراض کرد:

پس اين دختره به چه دردي مي خوره؟ مگه رانندگيش خوب نيست؟

سعي کردم لحن بد رويا رو ناديده بگيرم. گفتم:

من مي شينم پشت فرمون!

پشت فرمون نشستم... دستي به سرم کشيدم... از درد داشت مي ترکيد... قلبم توي سينه به شدت مي زد و مطمئن بودم تا ماجرا ختم به خير نشه با همين هيجان مي زنه و آروم نمي گيره...

از توي آينه ب*غ*ل ديدم که بارمان و دانيال خسروي بيهوش رو با زور و زحمت به گوشه ي جاده کشوندند... صداي دانيال رو شنيدم:

زورت اندازه ي يه دختربچه ي چهار ساله ست... بلند کن اون پاشو ديگه...

بارمان داد زد:

اون موقعي که منو فرستادي تا معتادم کنن بايد فکر اينجاشم مي کردي...

دانيال هم با صداي بلند گفت:

تو حقت بود!

رويا به کمک بارمان رفت. منم از ماشين پياده شدم... هرچند مي دونستم زور من از يه دختربچه ي چهارساله هم کمتره...

تا ماشين رو دور زدم و بهشون رسيدم خسرو رو توي حاشيه ي جاده ول کردند...


romangram.com | @romangram_com