#آن_نیمه_دیگر_پارت_337





======



چشم هاي خسرو از تعجب چهار تا شد... اون قدر هيکل خسرو گنده بود که بارمان رو از پشت سرش نمي ديدم. فقط دستش رو ديدم که اسلحه ي خسرو رو از پشتش در اورد. گفت:

دانيال! دست اون دو تا رو باز کن!

دانيال دست و دهن ما رو باز کرد. از ون پياده شد و مشغول بستن دست و پاي خسرو شد. من و رويا از ماشين پياده شديم. خسرو گفت:

مي خوايد فرار کنيد؟ هنوز رئيس رو نشناختي بارمان! به يه کيلومتري اينجا نرسيده پيداتون مي کنه!

بارمان گفت:

باشه... تو راست مي گي... حالا دهنتو ببند!

دانيال کار بستن دست و پاي خسرو رو تموم کرد. خواست دهنش رو با چسب ببنده که بارمان گفت:

صبر کن!

رو به رويا کرد و گفت:

توي داشبورد ماشين يه شيشه اتر و دستماله... ورش دار بيار!

همين که رويا ماشين رو دور زد تا اتر رو بياره دانيال گفت:

بارمان... بايد يه چيزي بهت بگم!

بارمان گفت:

بذارش براي بعد...

دانيال با عصبانيت گفت:

همين الان!

بارمان گفت:

بهت مي گم باشه براي بعد!

romangram.com | @romangram_com