#آن_نیمه_دیگر_پارت_336
به هر حال همين که از ماشين پياده شيم دهنت سرويسه... تقلاي بيخودي نکن!
رويا از کارش دست کشيد.
چسب بدجوري اذيتم مي کرد.... قلبم محکم توي سينه مي زد... هيجان زده بودم و دست و پا و دهن بسته نمي ذاشت هيچ جوري ابرازش کنم... داشتم خفه مي شدم.
نگاهي به ساعت دانيال کردم... يازده و ده دقيقه... چهل دقيقه با سرعت شصت تا يا کمتر داشتيم مي رفتيم...
احساس کردم حالا داريم روي آسفالت حرکت مي کنيم...
چشمامو بستم... داشتم برمي گشتم... بعد از چند ماه داشتم پيش مامان و بابام برمي گشتم... و معين... و شايد ترانه...
برمي گشتم تا به زندگي يه آدم عادي ادامه بدم... يه دختر معمولي درس نخون و عاشق رانندگي که مامانش از دستش حرص مي خوره و باباش مجبورش مي کنه ماجراهاي توي روزنامه حوادث رو مرور کنه... با معين سر حجم اينترنت دعوا داره و بعضي اوقات حوصله نداره با ترانه تلفني حرف بزنه و براي هزارمين بار در اين چند سال بگه هيچ خبري نيست ولي بايد با حرکات چشم و ابروي مادرش اين انسجام زوري خانوادگي رو از راه دور با يه تلفن حفظ کنه... با اون فاميل هايي که همه دکتر و مهندس هستند و بعضي وقت ها توي مهموني ها اين قدر قلنبه سلنبه حرف مي زنند که هيچکس هيچي از حرفاشون سر در نمي ياره... و... يه دوست خيلي خوب به اسم آوا و شوهر دوست داشتنيش رضا...
ولي... من از اون شهر مي ترسيدم... از شهري که آدم هايش هرگز فراموش نمي کردند دختر تاجيک يه زن رو با ماشين زير گرفت و توي قتل سروان راشدي همکاري کرد...
از شهري که منو تا ابد به سرزنش هاي مامان و نگاه هاي نااميد بابا محکوم مي کرد...
شهري که شايد... احتمالا... به احتمال خيلي قوي... نه!... صد در صد!... با فاصله و اختلاف من و بارمان رو از همه جدا مي کرد...
و حرف هاي آقاي فارسي که مهر تاييدي به همه ي اين ها بود...
نگاهم به ساعت دانيال افتاد... يازده و نيم!
دانيال هم نگاهي به ساعتش کرد... نگاهي به شيشه ي سياهي که بين ما و قسمت راننده بود کرد. سرشو چرخوند. نفس عميقي کشيد... يه دفعه با لگد محکم به در ون زد. من و رويا از جا پريدم... دوباره محکم لگد زد... سرعت ماشين کم شد. صداي بارمان از جلو اومد:
چه خبر شده؟...
دانيال جوابي نداد... دوباره لگدي به در زد. بارمان بلند گفت:
دانيال!... دانيال!... خسرو بزن کنار!
لحن پراسترس بارمان دلمو شور انداخت... نکنه دانيال نقشه ي شومي داشته باشه؟
ماشين متوقف شد. چيزي نگذشت که در باز شد. خسرو با تعجب بهمون نگاه کرد و گفت:
چي شده؟ چه خبره؟
صداي بارمان از پشت سرش اومد:
تکون نخور!... دستهاتو ببر بالا!
romangram.com | @romangram_com