#آن_نیمه_دیگر_پارت_335
سوار ون شديم... من، رويا و دانيال پشت نشستيم. بارمان گفت:
ببندشون...
رو به خسرو کرد:
صبر کن... من مي رم وسايلو بيارم.
بعد رو به اون يکي باديگاردش کرد و گفت:
تو بمون... من و دانيال و خسرو باهاشون مي ريم.
از فرصت استفاده کردم. رو به رويا کردم و آهسته گفت:
ماجرا چيه؟
دانيال آهسته لگدي به پام زد و گفت:
هيس!
من نمي فهميدم دانيال کجاي اين برنامه جا داره؟
از جاش بلند شد. با بداخلاقي گفت:
پشت کنيد بهم!
دست هاي من و رويا رو بهم بست. چسب روي دهنمون زد. پوزخندي به رويا زد و با بدجنسي گفت:
داري سکته مي کني؟ خيلي زود مي فهمي هيچ کس منتظرت نيست!
اخم هاي من توي هم رفت. چي مي گفتند؟
در ون بسته شد. قلبم از هيجان محکم توي سينه مي زد. توي هاله اي از شک و ترديد شناور شده بودم... ما داشتيم فرار مي کرديم... مي دونستم... ولي دانيال چرا داشت با ما مي اومد؟ امکان نداشت با بارمان دست به يکي کرده باشه... خصوصا بعد کاري که با رادمان کرد... اين دو نفر رسما دشمن بودند... اگه با ما بود چرا داشت چرت و پرت به رويا مي گفت؟ اگه داشتيم فرار مي کرديم رويا چرا خيلي آروم داشت تلاش مي کرد طناب رو باز کنه؟ اين چسب لعنتي چي بود روي دهنم؟
ون به راه افتاد. با اخم و تخم نگاهي به دانيال کردم. نگاهم نمي کرد... داشتم از کنجکاوي مي مردم... دانيال سيگاري گوشه ي لبش گذاشت... نگاهي به لباساش کردم... شبيه اون موقعي به نظر مي رسيد که اومده بود خواستگاريم... ديگه خبري از کت شلوار و اين جور چيزها نبود... ياد حرف هايي افتادم که روز مهموني آتوسا بهم زده بود... حاضر نبودم اين آدم رو هيچ جوري ببخشم...
به ساعت مچي دانيال نگاه کردم... ده و نيم شب بود... سعي کردم سرعت ون رو پيش خودم تخمين بزدم... چشمام رو بستم... نمي تونستم... ولي به نظر نمي رسيد از شصت تا بيشتر داشته باشه... صدايي که از زير ماشين مي اومد نشون مي داد که در حال حرکت توي يه زمين سنگي هستيم... ماشين بعضي وقت ها تکون هاي شديدي مي خورد و اين فرضيه رو پيشم اثبات مي کرد...
دانيال با صداي بلندي گفت:
تکون نخور!
رويا داشت به کارش ادامه مي داد... دانيال لگدي به پاي رويا زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com