#آن_نیمه_دیگر_پارت_334


بارمان با صداي بلند گفت:

باديگارد گوش مي ده و هرچي بهش مي گن و انجام مي ده. فهميدي؟ بار آخر باشه که صداتو مي شنوم!

نگاهي بهم کرد... هيچ وقت تا اون موقع اين طور وحشتناک نگاهم نکرده بود... با اخم و تخم... با چشم هايي که تيره تر از هميشه به نظر مي رسيد...

گفت:

اين يکي رو هم ببر... هم دستشه...

قلبم دوباره توي سينه فرو ريخت... احساس کردم يه لحظه از شدت اين شوک چشمم سياهي رفت. خسرو هنوز داشت با شک و ترديد نگاهمون مي کرد. بارمان اسلحه ش رو پايين اورد. همين طور که از اتاق خارج مي شد نگاه معني داري به خسرو کرد و گفت:

فکر نمي کنم جاسوس وزارت اطلاعات کم چيزي باشه!

خسرو لبخند کمرنگي زد. با ناباوري به بارمان نگاه کردم... فيلمش بود يا تا حالا فيلممون کرده بود؟ اين سياستش بود يا تا قبل از اين؟ چي راست بود چي دروغ؟

بارمان با صداي بلند گفت:

دانيال... جمع کن... داريم مي ريم!

قلبم براي بار سوم توي سينه فرو ريخت. خسرو با يه دست بازوي رويا رو گرفت. همين که جرقه هايي از روش هاي مختلف فرار توي ذهنم زده شد باديگارد دوم بارمان هم وارد اتاق شد. بازومو گرفت و به سمت طبقه ي پايين رفتيم. با خودم فکر کردم صد در صد اين نقشه ي فرارشه... ولي... راستي بارمان چطوري رئيس شده بود؟ اين طوري؟ نکنه تمام مدت داشت راپورت رويا رو مي داد؟!... چرا هميشه ماموريت هاشو درست انجام مي داد؟... اصلا آدمي که کلکي توي کارش نباشه چرا الان جلوي چشم من داره با لبخند با دانيال حرف مي زنه؟

رويا با عصبانيت به بارمان گفت:

منم خيلي حرف ها براي زدن دارم... فکر نکن ساکت مي شينم!

خسرو رويا رو دنبال خودش کشيد. رويا نيروشو جمع کرد. خودش رو به سمت بارمان کشيد و گفت:

خصوصا در مورد برادرت!

بارمان لبخندي زد و گفت:

همه شو براي محبي بگو... همه ش رو!

تو دلم گفتم:

امکان نداره بارمان در مورد رادمان اين طوري حرف بزنه... امکان نداره... اين يه نقشه ست براي فرار...

رويا هنوز داشت تقلا مي کرد. بعد انگار اونم يه چيزي فهميد... کم کم ساکت شد... دوزاري اونم مثل من تازه افتاده بود... داشتيم فرار مي کرديم... با تعجب نگاهي به دور و بر خونه کردم... اين بار آخر بود که اينجا رو مي ديدم... داشتيم مي رفتيم... براي هميشه... داشتم برمي گشتم پيش خانواده م...




romangram.com | @romangram_com