#آن_نیمه_دیگر_پارت_333
چي کار کنيم؟
بارمان موبايلش رو در اورد و شماره گرفت. پرسيدم:
چي کار مي کني؟
قلبم توي دهنم بود ولي بارمان کاملا خونسردي به نظر مي رسيد. من و رويا بهش زل زده بوديم. بارمان گفت:
الو... خسرو... بيا بالا... همين الان!
دستش رو پشت شلوارش برد. اسلحه ش رو بيرون کشيد. رويا رو نشونه گرفت. چشم هاي رويا گرد شد. نفس توي سينه م حبس شد. اين ديوونه داشت چي کار مي کرد؟ قلبم توي دهنم اومد...
بارمان ادامه داد:
يه جاسوس داريم!
رويا با عصبانيت گفت:
چه غلطي مي کني؟
بارمان گفت:
حرف نزن!
رويا گفت:
بارمان مي فهمي چي مي گي؟
خواستم به طرف در برم که بارمان با صداي بلندي گفت:
تکون نخور! همون جا وايستا!
من و رويا سر جامون خشک شده بوديم. طولي نکشيد که خسرو دم در ظاهر شد. نگاهي به رويا کرد. بارمان آمرانه گفت:
ببرش توي ماشين... يه راست مي ريم پيش محبي!
خسرو نگاهي مشکوک به رويا کرد و گفت:
نبايد قبل از مطمئن شدن شلوغش کني!
romangram.com | @romangram_com