#آن_نیمه_دیگر_پارت_332


با هيجان صاف سرجام نشستم و گفتم:

الانم پايين داشت چرت و پرت بهم مي گفت... مي گفت اين ترسي که توي چشماته رو دوست دارم... حتما فکر کرده بود به خاطر کاري که با تو کرده ترسيدم... من از خودش ترسيده بودم...

رويا به سمتم چرخيد و گفت:

آره... کار خودشه... بايد به بارمان بگيم که حالشو جا بياره.

يه دفعه بارمان با سرعت وارد اتاق شد. رويا اعتراض کرد:

بارمان!

تازه متوجه سرنگ و گاروي توي دست بارمان شدم... داد زدم:

بارمان! اَه!

بارمان گفت:

بازش کن... از طرف رادمانه... مي دونم معني اون کلمه رو... صد در صد از طرف رادمانه...

رويا نگاهش رو از سوزن خوني سرنگ گرفت و گفت:

چي رو باز کنم؟

بارمان گفت:

يا فايله ورده يا نوته...

رويا مشغول تغيير فرمت فايل شد. بارمان به خودش اومد. سرنگ رو توي سطل انداخت. رويا هيجان زده گفت:

درست شد.

با هيجان از جام پريدم و به سمت کامپيوتر رفتم. نگاهي به صفحه ي ورد کردم:

رادمانم... سريع از اونجا بريد... همين امروز... توي اولين فرصت...

قلبم توي سينه فرو ريخت... يعني چي شده بود؟ چي مي دونست؟ چه جوري به کامپيوتر دسترسي پيدا کرده بود؟

به سمت رويا چرخيدم... دهنش باز مونده بود... به خودش اومد. سريع مشغول پاک کردن فايل و مرتب کردن اوضاع شد...به بارمان نگاه کردم... با صورتي بي حالت به مانيتور زل زده بود... چشم هاي شيطونش برق عجيبي داشت...

صاف وايستاد. رويا آهسته گفت:


romangram.com | @romangram_com