#آن_نیمه_دیگر_پارت_331
رويا گفت:
اين فولدر رو اسکن کردم... الان زدم که کل کامپيوتر رو اسکن کنه.
بارمان گفت:
هرچي هست به اون فايل نمي دونم چي چي برمي گرده... اسمش معني خاصي نداره؟
رويا شونه بالا انداخت و گفت:
اگه داره هم من نمي دونم...
بارمان مشتي روي ميز زد و با صدايي بلند و با لحني عصبي گفت:
نمي دونم... من نمي دونم...
رويا با عصبانيت گفت:
برو... برو به خودت برس...
بارمان تنه اي بهم زد و به سمت اتاقش رفت. در اتاقش با صداي بلندي بسته شد.
رويا پوفي کرد. چشماش رو ماليد... روي تخت نشستم... با اين هيجان و جوي که توي خونه بود نمي تونستم بخوابم... مجبور بودم پا به پاي رويا و بارمان بيدار بمونم...
رويا دستي به پيشونيش کشيد و زيرلب گفت:
آخه چي شد يه دفعه؟... کي بهش دست زد؟
چشماشو تنگ کرد و گفت:
به نظرت کار دانيال نيست؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
براي چي بايد اين کار رو بکنه؟
رويا گفت:
شايد ناخواسته باهاش بدرفتاري کردم و خواسته تلافي کنه... شايد چيزي در مورد من فهميده...
يه دفعه ساکت شد... به ديوار رو به روش زل زد و گفت:
اوه... شايد... کار دانياله... آره... احتمالش هست.
romangram.com | @romangram_com