#آن_نیمه_دیگر_پارت_330
نکنه مي خواي من بگردم دنبالشون؟
رويا با صداي بلند گفت:
يکي به کامپيوترم دست زده!
نگاه مشکوکي بهم کرد. با تعجب گفتم:
من؟ آخه من مگه مريضم فايل هاي تو رو پاک کنم؟
بارمان گفت:
کار من اين نيست که دنبال خورده کاري هاي تو باشم رويا... گندي که زدي و جمع کن...
رويا با عصبانيت گفت:
فکر نمي کنم هيچ لطفي توي تو دردسر افتادن من باشه... مگه نه بارمان؟!
و با جديت به بارمان زل زد. بارمان پوفي کرد و از جاش بلند شد. گفت:
اگه رادمان اينجا بود يه چيزي... من چيز زيادي از کامپيوتر و اين جور چيزها سر در نمي يارم.
بارمان و رويا از آشپزخونه بيرون رفتند. چند دقيقه اي به صداي آهسته ي موتور يخچال گوش دادم و با آشغال هاي کوچيک روي ميز بازي کردم. يه بار ديگه حرف هاي بارمان رو پيش خودم مرور کردم... لبخندي روي لبم نشست... ياد اون روزي افتادم که ماجراي گذشته ي رضا برام لو رفته بود و داشتم با لحني سرزنش آميز به آوا مي گفتم چرا با کسي داره ازدواج مي کنه که گذشته ي سياهي داشته... حالا خودم... عاشق يکي بدتر از رضا شده بودم...
از جام بلند شدم تا ببينم ماجراي رويا به کجا رسيد. همين که چرخيدم و به سمت در رفتم چشمم به دانيال افتاد که به چهارچوب در تکيه داده بود و نگاهم مي کرد.
قلبم توي سينه فرو ريخت... يه پوزخند نحس هم روي لبش بود... نمي دونم چرا سر جام خشکم زد... دانيال هم فهميد. با بدجنسي لبخندي زد و آهسته گفت:
اين ترسي که تو چشماته رو دوست دارم ترلان...
با نفرت بهش زل زدم. پوزخندي زد و از آشپزخونه خارج شد. سريع به سمت طبقه ي بالا رفتم... يه حسي بهم مي گفت که دانيال يه نقشه اي داره... و من از اين حس بيشتر از هرچيز ديگه اي توي اون لحظه مي ترسيدم...
همين که وارد اتاق شدم چشمم به بارمان افتاد که با حالتي عصبي دستي به صورتش کشيد. با بي قراري از اين طرف به اون طرف مي رفت... وقتي مي ايستاد پاش رو به حالت عصبي تکون مي داد... ترس هام جاي خودشون رو به دلخوري دادند... باز اين پسر بايد مي رفت و تزريق مي کرد...
رويا گفت:
نمي دونم اين فايله چيه...
بارمان گفت:
پاکش نکن... اسکن کردي ببيني ويروس داري يا نه؟
romangram.com | @romangram_com