#آن_نیمه_دیگر_پارت_329
ببين ترلان... من قبول دارم آدمي که با اعتياد خونه و کاشانه ي خودش رو بهم مي ريزه مريض و بيمار نيست... مقصره... ولي خودت مي دوني ماجراي من فرق مي کنه...
وسط حرفش پريدم و گفتم:
آره رادمان هم معتاد بود... اوني که قضيه ش فرق مي کنه رادمانه... اونم ماجراش مثل تو بود... مگه نه؟ ... ولي تو حاضر نيستي ترک کني... اون ماده اي که اون آدم ها رو مجبور مي کنه خودشونو به خاطر چند گرم مواد تحقير کنند و اونا رو از پيش خانواده هاشون به دره ها مي کشه و وادارشون مي کنه با فلاکت زندگي کنند و نفهمند که دارند خودشونو بدبخت مي کنند همين ماده اي که هر روز بيشتر از قبل تو رو ضعيف مي کنه... چرا نمي توني اراده کني و بذاريش کنار؟
سرشو پايين انداخت و گفت:
شمايي که يه عادت رو... حتي خوراکي محبوبتون رو نمي تونيد کنار بذاريد چرا اين قدر راحت در مورد ترک هروئين حرف مي زنيد؟
با عصبانيت گفتم:
خودتو توجيه نکن...
سکوت بينمون برقرار شد... به دست هاي بارمان نگاه کردم که داشت با زيرديگي روي ميز بازي مي کرد.
بالاخره سکوت رو شکست و گفت:
بگذريم از اون روزهايي که هنوز درگير باند نشده بودم... آدم حسابي بودم... بيا در مورد اون روزها حرف نزنيم که همه چي داشتم... رشته مو عاشقانه دوست داشتم... برادرمو... خانواده مو البته به جز بابام... اون روزهايي که قيافه داشتم... خوش تيپ بودم.. پولدار بوديم... اون روزهايي که هنوز مواد منو به خاک سياه نشونده بود... همون روزهايي که رک بهت مي گم کلي دختر دور و برم بود... دخترهايي که هيچ علاقه اي بهشون نداشتم... آدم هايي که ظاهرمو مي خواستن... بيا اصلا در موردش حرف نزنيم... ولي... فقط... مي خواستم بهت بگم محبي وقتي ماجراي تينا رو برام تعريف کرد گفت که رئيس بعدش منو از کشور خارج مي کنه... بهم يه هويت جعلي مي ده... مي تونستم برم رشته ي مورد علاقه م رو ادامه بدم... حتي بهم قول دادند که بعد چند سال رادمان رو هم پيش خودم بيارم... در عوض من گند زدم به ماموريتم...
نفسش رو با صدا بيرون داد و گفت:
بعد از اين که معتاد شدم... اون اوايل... چون با ميل و اراده ي خودم به سمتش نرفته بودم احساس مي کردم توانش رو دارم که ترکش کنم... ولي... ترسيدم دوباره روي فرم بيام و مجبورم کنند براشون کار کنم... براي همين خودمو از بين بردم... هيچ راهي هم براي برگشتن براي خودم نذاشتم...
سرشو بلند کرد و گفت:
توي اوج زشتي... کثيفي... بدنامي... ضعف... بدبختي... دختري سر راهم قرار گرفت که سعي مي کرد از بين اين همه سياهي توي من خوبي ها رو پيدا کنه... پيش خودش بزرگشون کنه... و ... دوستشون داشته باشه... اگه مي دونستم... اگه مي دونستم يه روز سر راهم قرار مي گيري شايد يه راه برگشت براي خودم مي ذاشتم... شايد يه کم خودخواهي مي کردم... ولي... دير رسيدي... وقتي اومدي که همه ي آدميتم تباه شد... دير رسيدي ترلان...
سکوت بينمون برقرار شد. بارمان هنوز داشت با انگشت هاي بلند و تيره رنگش با زيرديگي ور مي رفت. منم با انگشت با دونه هاي ريز شکر که روي ميز ريخته بود بازي مي کردم... اخم هاي جفتمون توي هم بود...
در همين موقع رويا وارد آشپزخونه شد. وحشت زده نگاهي به ما کرد و گفت:
بارمان يه اتفاق بد افتاده.
بارمان با بي علاقگي آشکاري گفت:
چي؟
رويا گفت:
بيا ببين... فايل هاي کامپيوترم پاک شده.
بارمان سرشو بلند کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com