#آن_نیمه_دیگر_پارت_326
سريع صاف سرجان نشستم... دستم از شدت هيجان داشت روي کيبورد پرواز مي کرد ولي سعي کردم هيجاناتم و کنترل کنم و آروم تايپ کنم... تي شرت که سر خورده بود رو دوباره صاف کردم... نوشتم:
اگه نشوني از قاتل شوهرت رادمان رحيمي مي خواي توي اين هفته مي ره به اين آدرس... با يه باندي همکاري مي کنه که مي خوان يه دختري رو بدزدن و از باباش باج بگيرن... به بازپرس راشدي خبر بده... مي دونه ماجرا چيه...
آدرس خونه ي تينا رو نوشتم...
يه نقشه ي عالي و فوق العاده نبود... ولي... تنها راهي بود که داشتم... شايد ريحانه اون قدر وحشت زده مي شد که به پليس خبر بده... اگه فقط يه کم ديگه توي زنديگم شانس مي اوردم...
اي ميل رو فرستادم... کارم تموم شده بود. هيستوري کامپيوتر رو دستکاري کردم. صداي مامان تينا رو شنيدم:
کجايي تينا؟
يا خدا! چرا اين قدر صداش نزديک شده بود؟ داشت مي اومد بالا...
سريع تي شرت رو از روي کيبورد برداشتم. پاورچين پاورچين به تخت نزديک شدم. آهسته روش نشستم... گفتم:
تينا پاشو... مامانت اومد.
يه دفعه چشماش باز شد. از جا پريد... زهره ترک شده بود. آهسته گفت:
اوه اوه! زود باش... اوضاع خراب شد...
لباسامو پوشيدم. ساعتمو از روي تخت برداشتم . دوست داشتم يه جمله اي بگم که در اومدن ساعت رو بندازم گردن تينا ولي از حاضرجوابيش مي ترسيدم...
تينا گفت:
حالا چي کار کنيم؟
پوزخندي زدم و گفتم:
اون قيافه ي ضايعت رو درست کن... داد مي زنه داشتي چه غلطي مي کردي...
يه دفعه يادم اومد که موس رو با دستم گرفتم... اثر انگشتم روي موس بود... واي به اين حماقت من!
سريع از جام بلند شدم و گفتم:
دارم کامپيوترت رو درست مي کنم ديگه!
موس رو گرفتم دستم و گفتم:
وانمود مي کنم داشتم ويندوزت رو عوض مي کردم...
romangram.com | @romangram_com