#آن_نیمه_دیگر_پارت_325
=============
منظور رويا از دادن اي ميل اشتباه چي بود؟ يادش رفته بود؟... عمرا!
مخصوصا اين کار رو کرده بود چون بهم اعتماد نداشت؟... شايد!
يا شايد کسي که صاحب اين آدرس بود بعد از اين که ارتباطش با رويا قطع شد براي از بين بردن ردش يه بلايي سر آدرس اي ميلش اورده بود؟ ... اين احتمالش بيشتر بود...
لبمو تر کردم... بايد چي کار مي کردم؟ بايد يه جوري اين خبر رو به گوش پليس مي رسوندم... ولي چطوري؟
بايد به کي اي ميل مي زدم؟ قلبم دوباره داشت محکم توي سينه م مي زد... اي ميل کي رو داشتم؟ مال کي رو حفظ بودم؟ کي اي ميلش رو زود زود چک مي کرد؟
يه دفعه به يه حقيقت دردناک رسيدم... من هيچ دوستي نداشتم که بهش اي ميل بزنم...
هيچ آشنايي نداشتم که اي ميلش رو حفظ باشم...
بابا چي؟ شايد کمکم کنه... اون هر روز اي ميلش رو چک مي کنه... ولي... بابايي که بعد از رفتن بارمان ديگه حاضر نشد اسمش رو توي خونه بياره... اين پدر چطور حاضر مي شد به پسر بدنام و قاتلش کمک کنه؟...
سامان چي؟ شايد هنوز اين قدر مهر برادري توي خونش مونده باشه که حاضر شه کمک کنه... حاضر شده بود ماشينش رو بهم بده... هروقت سر صبح بدون اجازه برش مي داشتم هيچي بهم نمي گفت... شبي که براي تولد رضا رفته بودم حاضر شده بود به خاطر من به بابا دروغ بگه... ولي... اونم از بارمان متنفر شده بود... با رفتن من مطمئنا حاضر نمي شد اسمي ازم بياره... اونم چه رفتني!
دلم گرفت... توي اوج استرس و هيجان دلم از اين همه تنهايي گرفت... سرمو پايين انداختم... چشمامو بستم... مامان تينا تلويزيون رو روشن کرده بود...
نفس عميقي کشيدم... نه... سامان و بابا کيس هاي مناسبي نبودند... عباسيان مسلما به فکرش مي رسيد که بعد از خرابکاري امشبم سرک بکشه و ببينه با خانواده م ارتباط برقرار کردم يا نه... من يه راه بهتر مي خواستم... يه چيزي که به فکر عباسيان نرسه... يه اي ميل که حفظش باشم...
رضا... که خيانت کرده بود...
قلبم فشرده شد...
امير... از وقتي فارغ التحصيل شده بودم بهش زنگ نزده بودم... حتما فکر مي کرد مي خوام سر کارش بذارم...
قلبم به تپش در اومد....
شهرام... که مرده بود...
قلبم به درد اومد...
ريحانه... که من قاتل شوهرش بودم...
...
ريحانه!.... آره... ريحانه... به فکر هيچکس نمي رسيد که من به زن شهرام اي ميل بزنم... هيچکس! هيچ ديوونه اي حاضر نمي شد اين کار رو بکنه...
romangram.com | @romangram_com