#آن_نیمه_دیگر_پارت_324


سريع توي فايل هاي رويا گشتم... چند تا فايل براي کارهاي روزانه ش توي درايو دي بود... چندتاش رو پاک کردم تا توجهش رو به فايل جديد جلب کنم. فايلم رو تغيير فرمت دادم و براش فرستادم...

نقشه ي دومم هنوز مونده بود. صداي مامان تينا رو شنيدم:

مه لقا... يه ليوان شربت برام بيار... نفسم بالا نمي ياد...

فرصتم داشت تموم مي شد... ياد نوشته ي رويا افتادم... بايد براي مافوقش اي ميل مي زدم.

سريع يه اي ميل جديد ساختم. آدرس اي ميلي که رويا بهم داده بود رو وارد کردم و مشغول نوشتن متن شدم. مراقب بودم موقع کنار زدن تي شرت دستم به کيبور نخوره... اون قدر دستم مي لرزيد که واقعا کار سختي بود...

احساس مي کردم ديگه قلبم تحمل اين همه هيجان و استرس رو نداره... سعي مي کردم آروم و آهسته دکمه هاي کيبورد رو فشار بدم که صدا نکنند... هرچند که تي شرتم به خوبي داشت جلوي صدا رو مي گرفت...

آدرس خونه ي تينا رو نوشتم... از نقشه ي عباسيان و تيمش نوشتم... گفتم که خونه رو تحت نظر بگيرن... اطلاع دادم که به زودي اين دختر رو يه پسر چشم آبي با موهاي مشکي از طرف تيم مي دزده...

آخرش نوشتم که آمنه سالمه و به زودي فرار مي کنه...

نفس راحتي کشيدم. متن رو فرستادم. معده م تير مي کشيد... بايد هرچه زودتر هيستوري کامپيوتر رو دستکاري مي کردم.

تا خواستم صفحه رو ببندم چشمم به اي ميل جديدي که اومده بود افتاد... قلبم توي سينه فرو ريخت... failure notice ....

چشمام از تعجب گشاد شد... معده م با حالتي عصبي تير کشيد... چشمامو يه لحظه از شدت دردش بستم...

آب دهنمو قورت دادم... اي ميل رو باز کردم:

Sorry, we were unable to deliver your message to the following address.

امکان نداشت... يه بار ديگه آدرس اي ميل رو چک کردم... آدرس درست بود... هموني بود که رويا برام نوشته بود... چشمامو ماليدم. تو دلم گفتم:

فکر کن... فکر کن... آدرس درست چي بود؟

همين بود... حافظه م توي اين چيزها خوب بود... يعني عالي بود... نوشته ي رويا عين يه فيلم جلوي چشمم بود... همين بود... يعني چي؟ نکنه رويا مخصوصا يه آدرس غلط بهم داده باشه؟

خواستم يه بار ديگه کامپيوترم رو باهاش شبکه کنم ...

صداي مامان تينا بلند شد:

پس چرا اين دختر پايين نمي ياد؟

قلبم توي سينه فرو ريخت... ديگه وقت نداشتم... هنوز نتونسته بودم کاري که مي خواستم رو بکنم... دوباره بدشانس شده بودم... هنوز نتونسته بودم ماموريت رو خراب کنم... فقط حکم مرگ خودم رو با سرپيچي امضا کرده بودم...




romangram.com | @romangram_com