#آن_نیمه_دیگر_پارت_323

_ نکنه صداي بلند ضربان قلبمو بشنوه...

_ نکنه خودشون توي اتاق دوربين گذاشته باشن...

_نکنه مه لقا جاسوسشون باشه...

_ نکنه ...

تو دلم گفتم:

اه! زهرمار!

چشمامو بهم فشار دادم و سعي کردم خونسرد باشم... سعي کردم به اين فکر نکنم که ممکنه منشي عباسيان اين فايل رو ببينه... بايد اين کار رو مي کردم... به محض اين که نقشه ي بعديم اجرا مي شد همه چيز بهم مي ريخت... ممکن بود به بارمان فشار بيارند و شانس فرار کردنش رو از بين ببرند...

چشمامو باز کردم. فايل رو به چه اسمي بفرستم؟ پامو با حالتي عصبي تکون دادم... اسم... يه اسم خاص... يه اسم بي مفهوم ولي خاص...

سرمو پايين انداختم... به دستام خيره شدم... انگشتامو بالاي کيبورد نگه داشته بودم... مي لرزيدند...

سرمو به دستم تکيه دادم... پامو با شدت بيشتري تکون دادم... چشمم به لکه هاي روي دستم افتاد... يادگار اعتيادم... ياد عذاب هايي که توي اون اتاق کشيدم افتادم... با اون پنجره ي تخت کوب شده ي نزديک به سقف... سقف ترک خورده... ديوارهاي زرد... و اونS A S K R O B لعنتي روي ديوار...

سرمو بلند کردم... جرقه اي توي مغزم زده شد... S A S K R O B... B براي بارمان بود... و اون مرد که بهم هروئين تزريق مي کرد به اين موضوع که بارمان رو ديده اشاره کرده بود... بارمان اين حروف رو مي شناخت...

اسم فايل رو گذاشتمA S K R O B... مي دونستم اگه بارمان اينو ببينه حتما مي فهمه که بايد بازش کنه... قلبم از شدت هيجان محکم به قفسه ي سينه م مي کوبيد...

ياد روزي افتادم که توي کامپيوتر رويا فضولي کرده بودم... اطلاعاتي که برداشته بودم... تو دلم گفتم:

خدايا... اينترنت وصل باشه...

لبام رو بهم فشار دادم... اگه مي تونستم يه شبکه بين کامپيوتر خودم و رويا ايجاد کنم...

قلبم توي سينه فرو ريخت... اين بار از هيجان... اينترنت رويا وصل بود...

يه دفعه صدايي از طبقه ي پايين اومد... از جا پريدم...

صداي زني رو شنيدم:

تينا اومد خونه؟

قلبم توي سينه فرو ريخت... مامان تينا بود...



نگاهي به مانيتور کردم... گوشامو تيز کردم... مامان تينا داشت از پله ها بالا مي اومد. بايد سريع تر کار رو تموم مي کردم.

romangram.com | @romangram_com