#آن_نیمه_دیگر_پارت_327

تينا با عجله از اين طرف اتاق به اون طرف اتاق مي رفت و سعي مي کرد خودش رو مرتب کنه...

صد در صد مامان تينا منو مي ديد... باورش هم نمي شد که اومدم کامپيوتر تينا رو درست کنم... به درک!

خنديدم... به خونسردي خودم... از اون خونسردي هايي که از جنس خونسردي هاي من نبود...

يه دفعه خنده روي لبم خشک شد... ممکن بود همين که از خونه بيرون اومدم راننده ي هيوندا يا پرايد منو ببرن خارج شهر و با يه تير خلاصم کنند...

قلبم توي سينه فرو ريخت... يعني با اين سرپيچي جون سالم به در مي بردم؟...



فصل پانزدهم



بارمان گفت:

قهوه م بلد نيستي درست کني؟

با سر جواب منفي دادم. بارمان با تعجب نگاهم کرد و گفت:

جدي؟ دو روز تنهات بذارن از گرسنگي مي ميري... آره؟

خنديدم. يه دفعه بارمان بداخلاق شد. رو به کاوه تشر زد:

چرا اينجا وايستادي؟ برو تو اتاقت ببينم! زود باش!

وقتي از رفتن کاوه مطمئن شد رو بهم کرد... دوباره مهربون شد. لبخند زد و گفت:

خب... شر همه ي سرخرها رو کنديم.

در حالي که با استرس ناخنم رو مي جويدم گفتم:

ما بريم رادمان چي کار مي کنه؟

بارمان که توي کابينت دنبال قهوه مي گشت گفت:

يه کاريش مي کنه... نگران نباش...

پرسيدم:

راضيه رو پيدا کرديد؟

romangram.com | @romangram_com