#آن_نیمه_دیگر_پارت_313
نه...
لبخندي روش لبش نشست... نگاهمو ازش گرفتم... سرمو چرخوندم... حالا تينا داشت خيره نگاهم مي کرد... از گوشه ي چشمم مي ديدمش...
چشم به يه دختر و پسر افتاد که دو تا تخت اون طرف تر نشسته بودند. دختره پشتش به ما بود ولي آينه دستش بود و داشت از توي آينه نگاهم مي کرد... آينه رو پايين اورد... تو دلم گفتم:
پس مامور عباسيان اينه...
نمي خواستم بحث خونه رو توي سفره خونه باز کنم... ممکن بود مامور عباسيان جلوي رفتنمونو بگيره...
رو به تينا کردم. سريع نگاهشو ازم گرفت... نخو گرفته بود... فقط يه کم شانس...
گفتم:
بريم؟
تينا سيگارشو خاموش کرد و گفت:
بريم...
از سفره خونه بيرون اومديم. سوار ماشين شديم. تينا گفت:
بريم يه دور بزنيم؟
به عقربه ها اشاره کردم و گفتم:
زياد بنزين ندارم ...
تينا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
به اندازه ي خونه تون که بنزين داري؟ هان؟
گفتم:
آره فکر کنم... اگه تموم شد هم تو واي مي ايستي سر خيابون از اين گالن ها توي هوا تکون مي دي ديگه...
تينا محکم توي بازوم زد و گفت:
بيشعور!
تازه متوجه حرفي که زده بود شدم... خونه تون! اوه اوه! قضيه برعکس شد چرا؟
romangram.com | @romangram_com