#آن_نیمه_دیگر_پارت_314




======



خودمو نباختم... گفتم:

از کدوم طرف بايد بريم سمت خونه تون؟

کم نيورد و گفت:

به اونش بعدا فکر مي کنيم... آخه الان که داريم مي ريم خونه ي شما!

گفتم:

يادم نمي ياد از اين قرارها با هم گذاشته باشيم؟

تينا گفت:

اون وقت قرار خونه ي ما رو کي گذاشتيم؟

خنديدم و گفتم:

موقع چت کردن... گفتي اگه عکس خودم بود دعوتم مي کني...

تينا زبون درازي کرد و گفت:

نگفتم امشب دعوتت مي کنم!

راستش... جدي جدي برام گرون تموم شد که کسي که يازده سال از خودم کوچيک تره اين طوري باهام رفتار کنه. يه نگاه پر غرور و عصبي بهش کردم. حساب کار دستش اومد... دوباره شدم همون ماهان مغرور... تينا گفت:

چرا اين جوري نگاه مي کني؟ آدم مي ترسه...

چيزي نگفتم... يه چيزي به فکرم رسيد... اگه حالشو مي گرفتم چي؟ اون وقت کوتاه مي اومد؟

نگاهي تحقيرآميز بهش کردم و گفتم:

موقع چت کردن بيشتر نشون مي دادي ها!

گفت:


romangram.com | @romangram_com