#آن_نیمه_دیگر_پارت_312
پس از امشب شروع کن.
خنديد... منم... هرچند به نظرم اصلا خنده دار نبود...
گفتم:
تا ساعت چند وقت داري؟
يه لبخند شيطون بهم زد و گفت:
اگه همين طور مهربون باشي تا نصفه شب...
خنده م گرفت. گفتم:
منظورم اينه که مامانت کي مي ياد؟
سيگارشو روشن کرد و گفت:
از اون لحاظ؟... شما پسرها هنر ديگه اي نداريد؟
گفتم:
هنر که زياد داريم... از هر انگشتمون هزار تا هنر مي ريزه... ولي تو هم حتما يه دليلي داشتي که مي خواستي منو ببني...
چشمکي بهش زدم و گفتم:
زيادم که ايران نمي موني...
دستمو بالاتر بردم... حالا داشتم موهاشو نوازش مي کردم. گفتم:
از پسرهاي ايراني هم که خوشت نمي ياد...
دستمو گرفت و از دور شونه هاش پايين انداخت ولي ولش نکرد... با خنده گفت:
به دل گرفتي ها... من از تو خوشم مي ياد...
محو صورتش شدم... مي خواستم بفهمه که دارم بهش خيره نگاه مي کنم... با سر به قليون اشاره کرد و گفت:
نمي کشي؟
بدون اين که نگاهمو ازش بکنم گفتم:
romangram.com | @romangram_com