#آن_نیمه_دیگر_پارت_309

کفرمو داشت در مي اورد... فکر کن عصبي و مضطرب باشي يه نفر هم روي اعصابت پياده روي کنه!...

گفتم:

آروم بگير ديگه...

با صداي بلندي گفت:

اوه! چه بداخلاق!

با حرص گفتم:

همين کارها رو کردي که از مدرسه اخراجت کردن!

پوزخند زد و گفت:

براي اين کارها کسي رو بيرون نمي کنند!

گفتم:

دختر خوبي باشي بهت يه کادوي خوب مي دم ها!

چشماشو تنگ کرد و گفت:

مثلا چي؟

سر تکون دادم و گفتم:

آبنباتي چيزي... يه چيز که به درد دختربچه ها بخوره!

با مشت محکم توي بازوم زد... خدايا بهم صبر بده!

پرايد اون طرف خيابون متوقف شد. نگاهي به دور و برم کردم. به سفره خونه رسيده بوديم... گفتم:

مي ياي بريم قليون بکشيم؟

با سر جواب مثبت داد و گفت:

آره... بريم.

وارد سفره خونه شديم. روي يکي از تخت ها نشستيم و سفارشمونو داديم. تينا اين دفعه به بازوي سمت راستم زد و گفت:

خب بگو ببينم... شغلت چيه؟

romangram.com | @romangram_com