#آن_نیمه_دیگر_پارت_310


پوزخندي زدم و گفتم:

شغل؟ شغل ديگه چيه؟! هيچي! بي کار!

تينا خنديد و گفت:

جدي؟

يه استکان چاي برداشتم و نبات رو توش زدم. يه شکلات خرمايي براي تينا انداختم و گفتم:

آره...

قليونو به سمت خودم کشيدم و گفتم:

فقط براي تو نگرفتما! بچه پررو!

جيغ کوتاهي کشيد و نذاشت منم بکشم... حالا ما يه شب به دود و دم رو اورده بوديم ها!

تکيه م رو به پشتي دادم. پوفي کردم... ديگه وقتش بود... نمي تونستم ازش فرار کنم... من بايد وارد خونه ي اين دختره مي شدم... مامانش هم اون شب خونه نبود... من بايد اين کار رو مي کردم...

پشت گوشام داغ شده بود... احساس آدمي رو داشتم که خجالت مي کشه... نمي دونستم از کي... نمي دونستم از چي... ولي يه چيزي وجود داشت که من ازش خجالت مي کشيدم... سعي کردم يه بار ديگه به خاطر بيارم پررويي يعني چي... قبح يه سري چيزها رو شکستن يعني چي... من بايد اون روز آدم بدي مي شدم... يه عمر رادمنش بودن کافي بود... مي خواستم يه کم بد باشم... يه کم نامرد... يه کم پست... يا شايد يه کم بيشتر از يه کم...

دستم رو از پشت دور شونه ي تينا انداختم و گفتم:

خب بگو... از خودت بگو...

تينا گفت:

چي بگم؟ مرتيکه چند ماهه منو مي شناسي ديگه... همه چي رو بهت گفتم...

زل زدم توي چشم هاي تيلي اش... يه لحظه ه*و*س کردم دستمو از روي شونه ش بردارم و محکم با پشت دست توي دهنش بزنم ولي... مثل هميشه خودمو کنترل کردم...

خودمو به سمتش کشيدم... خودشو پس نکشيد... يه رشته از موهاش رو دور انگشتم پيچيدم... انگشتمو کشيدم... سرش به سمت چپ خم شد و با خنده گفت:

آي! دردم اومد...

در گوشش آهسته گفتم:

اينم براي اين که ياد بگيري با من چطوري حرف بزني...

و در گوشش آهسته خنديدم... کمي به سبک بارمان... به جاي صداي بم خودم با يه صداي زخمي...


romangram.com | @romangram_com